برچسب پست‌ها ’عاشق‘

برای پستچی

آذر ۱۰ام, ۱۳۹۴

یک صبح جمعه بود به گمانم که بعد از مدت‏‏‎ها سری به صفحه‎ی فیس‎بوکم زده بودم و در بین مطالب گوناگون بُر می‎خوردم. با بی‎حوصلگی، خوانده و نخوانده از کنارشان می‎گذشتم که چشمم به داستانی افتاد: «چهارده ساله بودم که عاشق پستچی محله‎مان شدم …» مرا در خود کشید و بی‎آنکه متوجه باشم تمام آن را خواندم. لبخند زدم و گریستم. داستان عشق زیبایی بود و جذبه‎ی آن مرا به این فکر فرو برد که بی‎گمان نویسنده‎ی آن یک عشق حقیقی را تجربه کرده که توانسته است این قدر زیبا داستان کوتاه عاشقانه بنویسد. به نویسنده‎اش آفرین گفتم و به این فکر کردم که نویسنده‎ی آن کیست. بی اختیار پیام گذاشتم که این داستان از کیست. البته بی‎جواب ماند و یادم نیست چرا برخلاف غریزه‎ی کنجکاوم دنبال نام نویسنده نرفتم. چند روزی گذشت و من در گروهی به نام «پستچی» عضو شدم. باز همان داستان کوتاه غم‎انگیز اما دوست داشتنی. دوباره خواندم و دوباره به فکر فرو رفتم. بی‎آنکه بدانم این پایان داستان نیست و ادامه‎ی آن می‎آمد و من هیجان زده مطالعه می‎کردم. حالا دیگر نام نویسنده را می‎دانستم. «چیستا یثربی»، همان نویسنده‎ای که سال‎ها پیش در دوران دبیرستان مصاحبه‎ی او را در روزنامه‎ی جام جم خوانده بودم. نویسنده‌ای با چهره‎ای خاص و نامی خاص‎تر. «چیستا یثربی» دوباره برگشته بود به ذهن کنجکاو من و به این فکر می‎کردم که چرا نام خودش را برای شخصیت اصلی ماجرا انتخاب کرده است؟ قسمت‎های بیشتری از داستان را که می‎خواندم بیشتر کنجکاو می‎شدم و سرانجام از طریق اینستاگرام پی بردم که این داستان حقیقی زندگی اوست! اوج و فرودهای داستان، من و بسیاری از خواننده‎های آن را همراه خود برد تا آنکه در قسمت بیست و نهم به پایان رسید و حالا سکوتی است که به احترام عشق باید برقرار شود.
همراه این داستان حرف‎هایی پیش آمد. قضاوت‎هایی، کنجکاوی‎هایی و درخواست‎هایی. به عنوان یک خواننده من نیز گاهی ذهن کنجکاوم به دنبال پاسخ‎هایی بود. دلم میخواست حاج علی قصه هم کمی چیزی می‎نوشت از خودش. از احساسش و ریحانه نیز حتی اگر برایش سخت باشد. شاید این نوشتن و گفتن آنچه در دلش هست او را از کابوس‎ها و شب بیداری‎هایی که خودش می‎گوید برهاند. آدم‎ها وقتی چیزی را در دل دارند و حرفی را بی‎دلیل و به نام مصلحت بر زبان نمی‎آورند، آزارشان می‎دهد. من بر خلاف بسیاری از خواننده‎ها به ریحانه حق دادم و از حاج علی قصه دلگیر شدم. به حاج علی هم حق دادم و از ریحانه دلگیر شدم. به مادر حاج علی حق دادم. به حاجی رئیس حق دادم. به چیستا و به هر کسی که در ماجرا بود حق دادم و حق ندادم. حقیقت‎ها در دنیای واقعی چیز عجیبی است. هیچ کس نمی‎داند چه می‎شود و چرا می‎شود. فقط می‎شود.
من به فکر فرو رفتم و با خودم می‎گویم کاش هیچ وقت ماجراهای عشق اینقدر عجیب و گاهی زجر آور نبود. نمی‎دانم! شاید اگر آسان بود، شاید اگر بدون اوج و فرود بود نامش «عشق» نمی شد و در طول تاریخ و روزگار آدم‎ها این قدر رنگ به رنگ رخ نمایان نمی‎کرد و دهان به دهان و سینه به سینه نمی‎چرخید. در هر صورت دوست داشتم و دارم که ریحانه نیز از دیدگاه خودش حاج علی و چیستا را تعریف می‎کرد و خودش را می‎نوشت. کاش حاجی رئیس هم حالش خوب بود و می‎نوشت. کاش اکبر دوست علی هم می‎نوشت. کاش مادر حاج علی هم بود و می‎نوشت. آن وقت یک داستان واقعی را می‎شد از دیدگاه‎های گوناگون خواند و دوباره در حیرت تفاوت اندیشه‎ها، کردارها و گفتارها فرو رفت.
من بر خلاف بسیاری از خواننده‎ها دوست ندارم عکس حاج علی را ببینم. به نظرم این تجربه می‎تواند مثل تجربه‎ی دیدن گوینده‎های رادیو باشد. صدا بدون تصویر، تصوری در ذهن شنونده ایجاد می‎کند که گاهی با دیدن چهره‎ی گوینده و شناخت بیشتر او در هم می‎ریزد. گاهی نباید زیادی کنجکاوی کرد. حاج علی داستان، یک مرد بلند قد و چهار شانه است با موهای طلایی. حالا چه فرقی می‎کند که جزئیات صورتش چیست. به اندازه‎ی تک تک خواننده‎ها یک حاج علی عاشق و جالب وجود دارد. این به نظرم جذاب‎ترین قسمت ماجراست و آن چه مهم است داستان عشق است. داستان دوست داشتن و دوست داشته شدن.
کلام آخر اینکه من این داستان را دوست داشتم و دارم چون حقیقت است. چون ارزش خواندن داشت و دارد. مثل تمام تجربه‎های واقعی که نوشته شده‎اند. تمام فیلم‎های واقعی، تمام موسیقی‎های واقعی. حقیقت همیشه ارزش وقت گذاشتن دارد.

0

برچسب: ،،،،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت،فرهنگی | نظرات (۰)

بیا نزدیک تر…

خرداد ۴ام, ۱۳۹۲

بیا نزدیک تر می خواهم با تو حرف بزنم. از آن حرف هایی که دو دوست، دو یار، دو همکار یا دو عشق با هم می گویند.

بیا نزدیک تر. می خواهم در گوشت زمزمه کنم قصه ی آن رودی که عاشق شد و به دریا پیوست. قصه دشتی که عاشق شد و خانه ی شقایق ها شد. بیدی که دل بست و پریشانی شد سهمش. می بینی؟ قصه ی عشق همیشه جلوتر از هر حرف و سخنی است.

بیا نزدیک تر. می خواهم راحت با تو حرف بزنم. تو بی گمان حرفهای مرا می فهمی. چون جدایی از عدد و رقم و مدل ماشین. می خواهم به جای خانه های آن چنانی بالای شهر از آلاچیق کاه برنجی آرام گرفته در زیر نم باران بگویم. همان که آدم ها را عاشق می کند. سر به زیرشان می کند و گاهی هم شاید بازیگوش! تو از این دوگانگی آلاچیق های ساده به وجد نمی آیی؟ یا از پاشیدن دان های ریز شده ی ذرت و گندم برای مرغها و جوجه ها سرشار از زندگی نمی شوی؟ گویی تمرین پاشیدن نور است بر سر شهر!

بیا نزدیک تر. برایت نور آورده ام امشب تا به یاد نور پاشی های کودکی مان، کمی زندگی کنیم. بیا نزدیک تر. این یک مشت سهم توست.

 

0

برچسب: ،،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)