برچسب پست‌ها ’عادت‘

ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﭘﺴﺮﮎ ﻋﯿﻨﮏ ﺯﺩ؟

فروردین ۲۰ام, ۱۳۹۱

در شهر بزرگ، همه بیکار، خسته و غمگین اند. اما در این شهر پسری زندگی می‌کند که با بقیه فرق دارد. او از پشت عینکش همه چیز را زیبا و خوب می‌بیند. به خاطر همین همیشه خوشحال است، تا اینکه غریبه‏ ای از آن شهر می‌گذرد و عینک را از چشم پسرک بر می‌دارد و می‌شکند. پسرک پس از آن دنیای واقعی را می‌بیند. او کنجکاو می‌شود بداند که چه کسی به چشم او عینک زده است و چرا؟

این داستان دوران کودکی این روزها بیشتر در ذهنم چرخ می خورد و ذهنم را بازی می دهد. گاهی اوقات یا شاید هم بیشتر وقت ها ما آدمها مثل پسرک قصه، عینکی داریم که دنیا را جور دیگری می بینیم. شاید بهتر باشد بگویم آن گونه که می خواهیم می بینیم.

این روزها مدام با خود می گویم :” چه کسی به چشم پسرک و دخترک عینک زد؟! که در کشور بزرگ او با بقیه فرق می کند. از پشت عینکش همه چیز را تیره و تار می بیند. به خاطر همین همیشه غمگین و افسرده است. نمی دانم کسی هست که این عینک را از چشم پسرک و دخترک بردارد و بشکند؟! تا پسرک و دخترک دنیای واقعی را ببینند و کنجکاو بشوند چه کسی به چشم آنها عینک زده است و چرا؟؟
گاهی آدمها آنقدر به این عینک عادت می کنند که بعد از شکستن باز هم عینک می زنند! یا آنقدر نگاهشان و باورشان عینکی می شود که با وجود نبودش مثل زمان بودنش دنیا را نگاه می کنند.
کاش پسرک و دخترک قصه ی ما اینقدر باورشان عینکی نشده باشد…
شما چه فکر می کنید؟ چه کسی به چشم پسرک و دخترک عینک زد؟!

0

برچسب: ،،،،
ارسال شده در اجتماعی | نظرات (۱)

جز یک نام

آبان ۲ام, ۱۳۹۰

وقتى حدیث بیامبر را با خودم تکرار مى کردم زیاد به باورم نبود که از اسلام جز یک نام باقى نمى ماند. با وجود درک کردن مفهومش باز هم زیاد نمى دانستم چه طور اتفاق مى افتد.
این روزها فکر مى کنم کمى بیشتر فهمیده ام معنى این حدیث چیست.

این روزها باور ندارم در یک سفرى به نام حج چیزى از اسلام و معنویت و خدا وجود داشته باشد. این سفر شده است مثل خیلى از سفرهاى دیگر. سفرى که باید رفت اما براى چه و هدفش چیست براى هیچ کس تعریف شده نیست. نمى دانم شاید این حس من یک جور سقوط معنوى باشد. یک سقوط معنایى.

اما من در ضمیرم دیگر نمى پذیرم که سعودى هاى بى اعتنا به حرمت مسجد در بحرین و کشتار کننده هاى مردم به اندازه اى ذره اى براى کعبه و حج حرمت قایل باشند. نمى توانم پارادوکس اسارت در بند ظاهر و احرام بستن و رهایى از ظواهر این دنیا را با هم جمع کنم. نمى توانم پارادوکس پول ریختن به جیب سعودى ها و فریاد برائت از مشرکین را با هم جمع کنم. نمى توانم باور کنم حج این روزها یک سفر معنوى است.

حج شده است مثل خیلى از سفرهاى دیگر. شده است یک عادتى که هدفش فراموش شد.

0

برچسب: ،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت،سیاسی | نظرات (۰)

عادت فراموشی

مهر ۲۷ام, ۱۳۹۰

به خاطر آوردنت کار سختى نیست. یادمان هست که هستى. یادمان هست که باید دعا کنیم. یادمان هست باید بیایى اما …

اگر یک ثانیه از این یاد آوردن هایمان درست و بى غل و غش بود تا حالا آمده بودى. دچار عادت شده ایم. عادتمان فراموشمان کرد چگونه باشیم که خودت به دیدن ما بیایى…

0

برچسب: ،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)