برچسب پست‌ها ’دکترا‘

چندی از این حکایت …

آبان ۱۶ام, ۱۳۹۵

۱) سال ها پیش آشنایی پیامی داد و پرسید:”گر دوست داشتی چیزی را از زندگیت حذف کنی چی بود؟” جواب دادم: “فراموشی!”
۲) فکر می کنم به این که واقعا مسئولین کشور یادشان نمی آید در کجا و چگونه درس خواندند؟ آقایان! خانم ها! آیا دوره ی دکترایی که شما گذراندید به کیفیت دوره دکترای داخل ایران بود؟ تعریف دکترا و دانشجوی دکترا بی کاری، بدون حقوق و بدون سابقه ی کار است؟!
۳) سال ها پیش در کلاس اخلاق یاد گرفتم ریشه ی واژه ی انسان از نسی و معنی آن “بسیار فراموشکار” است. اما من گمان نمی کنم انسان ها به این اندازه فراموشکار باشند. انسان ها بیشتر خود را به خواب می زنند!
۴) فقط یک متولد نیمه ی دهه شصت است که می تواند با شنیدن اخبار صندلی خالی در دانشگاه تلخندی از عمق جان بزند و …

برچسب: ،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،توسعه،فرهنگی | نظرات (۰)

من جوان ایرانی …

شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۴

من به عنوان یک جوان ایرانی بدون اینکه به جنسیت کاری داشته باشم می خواهم حرف هایم را بزنم. خیلی روان و ساده مانند نام این سایت که مدت هاست به روز نکردم. اما حالا می خواهم روان و آرام از حرف های دلم بنویسم. از دغدغه های یک جوان ایرانی.
ابتدا بگویم چرا به فکر نوشتن حرفهایم افتادم. نمی خواهم بگویم من نماینده ی جوان های ایرانی ام چون نیستم. من نماینده ی تفکر خودم و سئوالات ذهن درگیر خودم هستم و اگر کسی مطلب مرا خواند می تواند نظر خودش را بیان کند. مدتی هست که اشاره می شود به برنامه هایی که نظام جمهوری اسلامی ایران دارد. از جمعیت صد و پنجاه میلیونی در آینده و از اینکه اشاره می شود به بالا رفتن سن ازدواج و نگرانی هایی که در این مورد هست و تبلیغ های پی در پی برای فرزند آوری … جمله را ناتمام می گذارم چون روشن شده که می خواهم از چه چیزی بگویم.

۱) من یک جوان دهه شصتی هستم. شاید این جمله برای شما که خواننده ی این مطلب هستید خیلی تکراری به نظر بیاید. دهه ی شصتی ها و خاطره بازی هایشان زبانزد همه است. از همه مهم تر بیشتر جمعیت جوان امروز و سالمند فردا و دغدغه های ازدواج و بالا رفتن سن و بیکاری و باقی موارد متعلق به همین دهه است. دهه ی شصت دهه ی جنگ و به دنیا آمدن فرزندانی است که شاید هیچ وقت فکرش را هم نمی کردند به همچین امروزی برسند.

۲) نوزادهای دهه ی شصتی کم کم بزرگ شدند. کودکی های خاص این دوران و خاطره بازی های فراوانشان لبخند به لب همه ی ما می آورد. کم کم به نوجوانی رسیدند و در اوج جوانی درست در بحرانی ترین لحظه های زندگی انگار تعریف های یک زندگی خوب تغییر کرد. جهان به سرعت پیش رفت و هر کسی را که از این قافله عقب می ماند پس می زد. این جوان بسیار جوان دهه ی شصت مزه ی این تغییرات را چشید و با همسالان بسیاری رو به رو شد. به ویژه جوان های سالهای شصت و یک تا شصت و هفت. این جوان ها عزمشان را جزم کردند تا همراه با قافله ی پیشرفت ها و تغییرها پیش بروند. اما انگار هیچ چیز مطابق میل آنها نبود. تقاضا برای تحصیلات دانشگاهی بالا رفت چون تقاضا در سطح جامعه و دولت و جهان بالا رفته بود. یعنی این جوان بسیار جوان باید به سمت مدرک دانشگاهی حرکت می کرد. جمعیت بسیار زیاد شرکت کننده در کنکور سراسری به ویژه در سال های ۸۳ تا ۸۵ چیزی نیست که به سادگی فراموش شود و تلخی رنجی که جوان های دهه ی شصتی در این سالها کشیدند باقی ماند. چهار سال امید و آرزو صرف شد و این جوان به میانه ی جوانی رسید. اما باز هم تقاضا رشد کرد. دیگر کارشناسی حرفی برای گفتن نداشت. باز هم جمعیت بالای متقاضی کارشناسی ارشد و دو سال دیگر امید و انتظار. اما روی خوش ماجرا مدرک دکترایی است که دهن کجی آشکاری می کرد و می کند به جوان هایی که حالا تقریبا به انتهای جوانیشان رسیده اند و باز هم …

واقعا ماجرا چیست؟ چرا همه از تب مدرک گرایی می گویند؟ چرا همه این جوانها را برای این دوندگی هاشان سرزنش می کنند؟ مگر همان آقایان و خانم های دولت های جمهوری اسلامی ایران برای به رخ کشیدن مدرک ها و دانشگاه هایی که در آن درس خوانده اند از هم سبقت نمی گیرند؟ مگر همان مجلس شورای اسلامی برای مدرک نمایندگانش ارزش نمی گذارد و دکترا را شرط آن نمی داند؟ مگر شرکت ها و سازمان برای استخدام نیروهایشان به مدرک نگاه نمی کنند؟ مگر جوان های دهه ی شصتی برای حضور در دانشگاه ها و داشتن حق تدریس حتما نباید مدرک دکترا داشته باشند؟ مگر آقایان و خانمهای دولت مرد از شتاب علم و پیشرفت جهانی نمی گویند؟ مگر زندگی بهتر با داشتن مدرک بهتر امکان پذیر نیست؟ مگر …

این مگرها تمامی ندارد. می دانید دل جوان دهه شصتی از چه سوخت؟ از حرفهایی که بی اندیشه گفته شده و می گویند اما وقتی پای عمل به میان می آید هیچ کس مسئولیتی به عهده نمی گیرد و جوانی می ماند با سالهای عمری که رفت و امیدی که هنوز هم مثل نور یک کبریت روشن در تاریکی زنده نگه داشته و همچنان می تازد تا بگوید هست. وجود دارد. حق دارد … هر چند حتی اگر کسی باور نکند. هر چند باز هم میان این جوان ها با هم فرق است. جوانی که ایران درس خوانده یا خارج. جوانی که فلان دانشگاه درس خوانده یا بهمان دانشگاه. این رقابت زندگیست. رقابتی که توان می خواهد. انرژی می خواهد. هزینه می خواهد و این جوان های دهه شصتی از جوانیشان هزینه کردند. می کنند و باقی عمرشان هم هزینه است.

۳) من به عنوان یک جوان می خواهم بدانم با جمعیت کنونی هشتاد و پنج میلیون نفری آیا نظام جمهوری اسلامی ایران توانسته پاسخگو باشد؟ آیا توانسته کار و عزت و احترام این جوان های پر انرژی و هزینه کرده را تأمین کند؟ آیا توانسته پاسخگوی نیازهای ساده و معمولی آنها باشد؟ باور کنید این جوان ها هیچ چیز زیادی نمی خواهند. کمی آسودگی خاطر. یک شغل متناسب با حرفه ای که در آن تخصص گرفته اند و کمی بی دغدغگی برای زندگی باور کنید انتظار زیادی نیست. باور کنید سخن قشنگی نیست وقتی به من جوان می گویند همه ی آنهایی که دانشگاه رفته اند که نباید کار پیدا کنند. یا همه که نمی توانند استاد دانشگاه شوند. یا … این درد است. این همان چیزی است که دل جوان دهه شصتی را سوزاند و می سوزاند. خانم ها! آقایان! شماهایی که از پیشرفت های علمی ایران می گویید. شما که این همه از بالا رفتن حجم مقالات علمی ذوق می کنید. این ها هزینه ی عمر و جوانی و جیب خالی جوان های ایرانی است! حاصل دوندگی های پر امید آنهاست…

۴) حالا می رسیم به اصل مطلب. به دغدغه ای که برای این جوان ها هیچ تعریفی ندارد. ازدواج و بالا رفتن سن؟ خوب برود! جوان های دهه شصتی وقتی برایشان عزت و احترام نیست. وقتی کار مناسب ندارند. وقتی فکر و دل آسوده ندارند چرا باید به ازدواج فکر کنند؟ از همه مهم تر اصلا چرا باید به فکر فرزندی باشند که آینده ای برایش تعریف نشده. حالا شاید بشود کمی بهتر فهمید چرا آمار ازدواج پایین است و آمار طلاق بالا و اینکه ایران جزو کشورهای ناامید است. برای جمعیت هشتاد و پنج میلیونی کنونی و این جمعیت جوان چه کار ارزشمند و مفیدی انجام شده که انتظار ازدواج آن هم موفق و فرزند زیاد و جمعیت زیاد آرزو می کنید؟! آیا جوان ها باز هم باید از خودشان، عمرشان، جوانیشان و مالشان هزینه کنند بدون هیچ پشتوانه ای؟ این واقعا خود خواهی است. کمی لطفا منصف باشید…

 

سکوت نوشت:

در این متن بدون اشاره به جنسیت و در کمال عدالت که به آن معتقدم به تشریح وضعیت کنونی پرداختم. تفکیک کردن جنسیت خود درد نامه ی دیگری است که حتی جای صحبت هم دارد و متأسفانه به شیوه ای حتی بی احترام گونه هم در جاهایی مشاهده می شود. فعلا به دلایلی به آن نپرداختم.

برچسب: ،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،سیاسی،فرهنگی | نظرات (۰)