برچسب پست‌ها ’خدا‘

خدا مهربان است

خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۱

می گویند خدا مهربان است. خدا بخشنده است. خدا آنقدر مهربان است که می بخشد. خدا توبه پذیر است. راست می گویند. اما این که ما چگونه زندگی می کنیم و انتظارمان از خدا چیست جای تفکر دارد. تلاشی نکنیم برای اینکه همان طور که خدا می خواهد باشیم و بگوییم خدا می بخشد درست نیست. اتفاقا این جور مواقع خدا نمی بخشد. این که ظاهر ناجور داشته باشیم، نماز نخوانیم، روزه هم نگیریم و به هر بهانه ای از زیر بار مسئولیت دین در برویم و با این حال انتظار بخشش داشته باشیم چندان جالب نیست. بخشش وقتی است که تلاش کنیم. همت کنیم و بعد اگر جایی آن طور که باید نشد و نبودیم حالا خدا می بخشد. باید معقول بود. نه این که جوگیر بشویم و برای اثبات اینکه خیلی روشنفکریم ادعا کنیم که مثلا من گوشت خوک می خورم، شراب هم می خورم اما به نوبه ی خودم مسلمان هم هستم!

0

برچسب: ،،
ارسال شده در اجتماعی،سیاسی | نظرات (۰)

فیلمیک فنجان اندیشه

دی ۲۷ام, ۱۳۹۰

۱) جایزه گوى طلایى از مجموعه جایزه هاى اسکار به جدایى نادر از سیمین رسید. تبریک مى گویم. او یک ایرانى است ما هم ایرانى. بخیل که نیستیم از موفقیت هم وطنمان خوشحال نشویم. مبارکش باشد.

گاهى اوقات هدف آدم ها در زندگى از ارزشمند بودن به موفق بودن تغییر مى کند. گاهى اوقات آدم ها در راه موفق شدن قدرت بینایى و عقلانیتشان را از دست مى دهند. گاهى اوقات یک جایزه, یک تشویق, یک سالن بزرگ پر از آدمهایى که تشویق مى کنند و نورى که نشان دهنده ى برنده روى سن است آنقدر اغوا کننده مى شود که بزرگترین فراموش کارى ها نقطه آغازش دقیقا همین جاست. منظورم در این نوشته فقط اصغر فرهادى نیست. نا حق است که همه چیز را به او نسبت بدهم. شاید او واقعا فکرش را هم نمى کرد این طور جایزه درو کند. شاید او واقعا یک کارگردان آرام و ساکتى باشد که در زمان نوشتن و کار کردنش عمیق مى شود. خوب در لاکش فرو مى رود تا به آنچه مى خواهد برسد. زمان لازم است براى فهمیدن اینکه فرهادى کیست و چگونه مى اندیشد.
جایى که در این نوشته هدف قرار مى گیرد محل تجمع جمعیت نه چندان بزرگى است در برابر جمعیت بزرگ یک ملت. منظورم سینماست و اهالى آن. اهالى سینما آنقدر شناخته شده هستند و بر آیند کارهایشان آنقدر هست که بتوان نوک پیکان نقد را به سمت آن گرفت.

سینما و اهالى آن این روز ها انگار دچار تشویق زدگى و تعریف زدگى شده اند. هر جایى و از هر کسى این تشویق بر بیاید ذوق مى کنند. نمى دانم شاید چون این جا و در این سرزمین به اندازه ى کافى تشویق نشده اند. اما نه! به نظرم مشکل جاى دیگرى است. سینماگرهاى ما مثل کودکى هستند که مى خواهند بابت هر کار درست و نادرستشان تشویق بشوند. انگار یک طلبى در وجودشان هست که عالم و آدم به آنها بدهکارند. سینماگران تلاششان حقیقتا نشان دادن دغدغه و نگرانى هاشان نیست بلکه بیشتر گرفتار حالتى شده اند که چیزى بسازند براى تشویق شدن.
مشکل دیگر سینماگران دورى از جامعه و واقعیت هاى آن است. بر خلاف آن چیزى که نشان مى دهند جمعیتى بسته هستند. خودشان خودشان را مى بینند. حرف هاشان جنس هم است. منششان. زندگى شان تا حد زیادى مثل هم است. در این جمع بسته آیا جایى براى روان شدن اندیشه اى غیر از اندیشه ى خودشان وجود دارد؟ مثل یک جزیره اى است که از مردم و جامعه دور افتاده است. ارزش هاى آن ها با ارزش هاى باقى مردم فرق مى کند. خود را روشنفکر مى دانند و هر کسى که اندیشه اى غیر از آنان داشته باشد به سوادى و نادانى از هنر و سینما معروف مى شود.
مشکل دیگر ماجرایى به نام روشنفکرى است. این روشنفکرى گاهى انگار بد به کار برده مى شود. بیچاره روشنایى که گاهى به تاریکى هاى محض اطلاق مى شود. چه مى شود که در پس روشن فکرى فقط بدى ها و رنج ها دیده مى شود. چرا در سینماى ما پاى خانواده و زندگى, روابط عاشقانه و دوستى ها و دوست داشتن ها اینقدر مى لنگد؟ چرا عاشقانه هاى ما ماندگار نیستند؟ منظورم هوس بازى هایى از جنس تایتانیک نیست. عاشقانه هاى زیباى ایرانى چرا جایى در سینماى ما ندارد؟ یعنى گوشه اى از ذهن هیچ کدام از کارگردان ها و فیلم نامه نویس هاى ما چیزى به نام محبت و عشق و دوست داشتن نیست؟ وقتى گرماى حضور این چنین ساخته هایى باشد سرماى وجود تلخى ها و سیاهى ها و نشان دادنش قابل قبول تر مى شود. آن گرما مثل یک راه حل و چاره است که براى فرار از سرما مى توان به آن پناه برد. باید تعادل باشد تا تعامل بر قرار شود.

۲) جدایى نادر از سیمین را که مى دیدم کیف مى کردم از دیدن احترام و عزتى که پسر براى پدرش قایل است. این قسمتش را نگفته بودم نه؟! happy.gif
باز هم هست. کیف مى کردم وقتى مى دیدم یک پدر جدى و دوست داشتنى چه طور گرفتن حق به دخترش را یاد مى دهد. حواسش به دخترش هست و به درسش. کیف مى کردم وقتى مى دیدم یک زن با ایمان براى پرستارى از یک مرد از کار افتاده دنبال حکم شرعى درست بودن یا نبودنش است. کیف مى کردم وقتى مى دیدم همان زن با ایمان براى به دست آوردن دیه ى ناحق فرزندش که مى توانست شوهرش و زندگى اش را از وضع نابسامان نجات دهد حاضر به قسم دروغ نشد.
ما هم کیف کردیم هم ناراحت شدیم.

۳) این کشتى ایتالیایى مرا یاد تایتانیک انداخت. چندین سال پیش که تایتانیک را دیدم با شکوه ترین صحنه ى آن لحظه ى غرق شدن کشتى بود. یادم نیست چند بار این صحنه را دیدم ولى عجیب برایم جذاب بود. شاید به خاطر اینکه تصویر عینى حالات انسانى بود که قبلا خوانده بود. همان که مى گوید انسان تا وقتى در دریا دارد سیر مى کند و به عیش و نوش مشغول است از خدا غافل است اما همین که دریا طوفانى مى شود و کشتى در حال غرق شدن همه دست به آسمان بلند مى کنند و خدا را فریاد مى زنند که توبه کردیم از گناهان, ما را ببخش و نجات بده و به ساحل امن برسان قول مى دهیم آدم خوبه بشویم. اما همین که پایشان به ساحل رسید فراموش مى کنند و پى زندگیشان مىروند. و انسان چقدر نادان و فراموش کار است…

0

برچسب: ،،،،،،،،،،،
ارسال شده در سینما و تلویزیون،فیلم | نظرات (۰)

جز یک نام

آبان ۲ام, ۱۳۹۰

وقتى حدیث بیامبر را با خودم تکرار مى کردم زیاد به باورم نبود که از اسلام جز یک نام باقى نمى ماند. با وجود درک کردن مفهومش باز هم زیاد نمى دانستم چه طور اتفاق مى افتد.
این روزها فکر مى کنم کمى بیشتر فهمیده ام معنى این حدیث چیست.

این روزها باور ندارم در یک سفرى به نام حج چیزى از اسلام و معنویت و خدا وجود داشته باشد. این سفر شده است مثل خیلى از سفرهاى دیگر. سفرى که باید رفت اما براى چه و هدفش چیست براى هیچ کس تعریف شده نیست. نمى دانم شاید این حس من یک جور سقوط معنوى باشد. یک سقوط معنایى.

اما من در ضمیرم دیگر نمى پذیرم که سعودى هاى بى اعتنا به حرمت مسجد در بحرین و کشتار کننده هاى مردم به اندازه اى ذره اى براى کعبه و حج حرمت قایل باشند. نمى توانم پارادوکس اسارت در بند ظاهر و احرام بستن و رهایى از ظواهر این دنیا را با هم جمع کنم. نمى توانم پارادوکس پول ریختن به جیب سعودى ها و فریاد برائت از مشرکین را با هم جمع کنم. نمى توانم باور کنم حج این روزها یک سفر معنوى است.

حج شده است مثل خیلى از سفرهاى دیگر. شده است یک عادتى که هدفش فراموش شد.

0

برچسب: ،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت،سیاسی | نظرات (۰)