برچسب پست‌ها ’حرف‘

بیا نزدیک تر…

خرداد ۴ام, ۱۳۹۲

بیا نزدیک تر می خواهم با تو حرف بزنم. از آن حرف هایی که دو دوست، دو یار، دو همکار یا دو عشق با هم می گویند.

بیا نزدیک تر. می خواهم در گوشت زمزمه کنم قصه ی آن رودی که عاشق شد و به دریا پیوست. قصه دشتی که عاشق شد و خانه ی شقایق ها شد. بیدی که دل بست و پریشانی شد سهمش. می بینی؟ قصه ی عشق همیشه جلوتر از هر حرف و سخنی است.

بیا نزدیک تر. می خواهم راحت با تو حرف بزنم. تو بی گمان حرفهای مرا می فهمی. چون جدایی از عدد و رقم و مدل ماشین. می خواهم به جای خانه های آن چنانی بالای شهر از آلاچیق کاه برنجی آرام گرفته در زیر نم باران بگویم. همان که آدم ها را عاشق می کند. سر به زیرشان می کند و گاهی هم شاید بازیگوش! تو از این دوگانگی آلاچیق های ساده به وجد نمی آیی؟ یا از پاشیدن دان های ریز شده ی ذرت و گندم برای مرغها و جوجه ها سرشار از زندگی نمی شوی؟ گویی تمرین پاشیدن نور است بر سر شهر!

بیا نزدیک تر. برایت نور آورده ام امشب تا به یاد نور پاشی های کودکی مان، کمی زندگی کنیم. بیا نزدیک تر. این یک مشت سهم توست.

 

0

برچسب: ،،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)

حرف نزن!

آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱

این روزها حرف نزدن بهتر از حرف زدن است.
دو کلام اعتراض کنی و چیزی بگویی باب میل اون وری ها، ذوق می کنند یک مخالف دیگر یافتیم! مثل آهن ربا می چسبند و وقت و بی وقت با حرفهای صد من یک غاز می خواهند از اوضاع به هم ریخته ی مملکت بگویند و از سیاهی بی حد و حصر ایران. از رواج دروغ و دروغگویی و سینه چاک کنند برای فرهنگ و ادب و اخلاق و خلاصه خودشان را بت ادب و اخلاق معرفی کنند. گاهی اوقات واقعا احساس می کنم یک کیسه زباله در مواجهه با این از خود متشکرها باید همراهم باشد. اگر روزی برسد که از دست حرف های آنها خسته شوی و بگویی بسه. چه خبره تخته گاز داری می روی. کمی انصاف داشته باش. از فردایش می شوی هیولا! هیولای دروغ و نفاق و بی ادبی و بی اخلاقی و خلاصه هر چه لجنیات هست منتسب به توست از ازل تا ابد. درست نقطه ی مقابل همان هلوهای اخلاق و ادب! اتفاقا در مواجهه با چنین موقعیت هایی بیشتر نیاز به داشتن یک کیسه زباله احساس می کنم!
هیچ تعادلی در رفتار و منش آدمهای این روزگار نیست. همه گرفتار در افراط و تفریط اند. همه سرانجام از گوشه ای از بام دارند سقوط آزاد می کنند و خودشان خبر ندارند.
کاش …
کاش …
کاش …
نمی دانم این کاش هایی که دارد همین جور تلنبار می شود روی دلم کی به حقیقت می پیوندد. کی عقل و ادب و اخلاق واقعی و به تمام معنا حاکم می شود بر رفتارها و گفتارهایمان؟!

کی می رسد که همه جدای از خط کشی های ساخته ی دست خودمان همدیگر را دوست داشته باشیم و به هم احترام بگذاریم؟!

0

برچسب: ،،
ارسال شده در اجتماعی،سیاسی | نظرات (۲)