برچسب پست‌ها ’جدايى نادر از سيمين‘

داستان جدایی

اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۱

هنوز که هنوز است داستان جدایی نادر از سیمین داغ است. هنوز خیلی ها از نبوغ کارگردان و به تصویر کشیدن دروغ گویی ایرانیان سر ذوقند و با آب و تاب از دروغ هایی که مثل نقل و نبات از دهان اهالی این جدایی بیرون می آید ابراز انزجار می کنند و آرزو می کنند روزی برسد که همه راستگو شویم! همه از سیمین راستگو! می گویند که چگونه برای نجات دخترش تقلا می کند. همه به سیمین گردن آویز راستگویی داده اند… گاهی با خودم فکر می کنم این هایی که از سیمین به عنوان یک زن راستگو یاد می کنند و آن زن چادری مذهبی را به باد تمسخر می گیرند چقدر آدمهای جالبی خواهند شد اگر بخواهند مفهوم راست گویی را به دیگران بیاموزانند. :”برای تبدیل شدن به سیمین خوب راستگو و رسیدن به اوج فضایل اخلاقی باید یواشکی پول را از کشو بردارید و بدهید به دو کارگری که دارند پیانوی همسایه را حمل می کنند. چون شما یک زن خوب، آرام و امروزی هستید و اصلا حوصله ی بدی ها را ندارید! بعد از آن هم وقتی عصبانیت شوهرتان را دیدید که بابت گم شدن پولی که در کشوست دارد سر یک زن بی نوای مذهبی داد می زند فقط قیافه بگیرید که وای چه شوهری بدی! چه فضای بدی! دخترکم دارد نابود می شود. شما هم چنین باید صم و بکم باشید تا جایی که تمام قضایای آن فیلم پیش بیاید و باز هم نگویید آن پول بی زبان را من برداشتم. هم چنین چون یک زن مصالحه گر و آرام و امروزی هستید باز هم به شوهرتان بگویید که باید برویم خانه ی آن زن مذهبی و دیه بدهیم با وجودی که آن زن به شما گفته بود که این پول را نمی گیرد!” درست است. سیمین راستگو این طوری گردن آویز می گیرد و همه حق به او می دهند که گمان برد ایران جای تربیت بچه نیست!

مرتبط: جدایی سیمین از نادر!

برچسب: ،،،
ارسال شده در اجتماعی،سینما و تلویزیون،فیلم | نظرات (۱)

فیلمیک فنجان اندیشه

دی ۲۷ام, ۱۳۹۰

۱) جایزه گوى طلایى از مجموعه جایزه هاى اسکار به جدایى نادر از سیمین رسید. تبریک مى گویم. او یک ایرانى است ما هم ایرانى. بخیل که نیستیم از موفقیت هم وطنمان خوشحال نشویم. مبارکش باشد.

گاهى اوقات هدف آدم ها در زندگى از ارزشمند بودن به موفق بودن تغییر مى کند. گاهى اوقات آدم ها در راه موفق شدن قدرت بینایى و عقلانیتشان را از دست مى دهند. گاهى اوقات یک جایزه, یک تشویق, یک سالن بزرگ پر از آدمهایى که تشویق مى کنند و نورى که نشان دهنده ى برنده روى سن است آنقدر اغوا کننده مى شود که بزرگترین فراموش کارى ها نقطه آغازش دقیقا همین جاست. منظورم در این نوشته فقط اصغر فرهادى نیست. نا حق است که همه چیز را به او نسبت بدهم. شاید او واقعا فکرش را هم نمى کرد این طور جایزه درو کند. شاید او واقعا یک کارگردان آرام و ساکتى باشد که در زمان نوشتن و کار کردنش عمیق مى شود. خوب در لاکش فرو مى رود تا به آنچه مى خواهد برسد. زمان لازم است براى فهمیدن اینکه فرهادى کیست و چگونه مى اندیشد.
جایى که در این نوشته هدف قرار مى گیرد محل تجمع جمعیت نه چندان بزرگى است در برابر جمعیت بزرگ یک ملت. منظورم سینماست و اهالى آن. اهالى سینما آنقدر شناخته شده هستند و بر آیند کارهایشان آنقدر هست که بتوان نوک پیکان نقد را به سمت آن گرفت.

سینما و اهالى آن این روز ها انگار دچار تشویق زدگى و تعریف زدگى شده اند. هر جایى و از هر کسى این تشویق بر بیاید ذوق مى کنند. نمى دانم شاید چون این جا و در این سرزمین به اندازه ى کافى تشویق نشده اند. اما نه! به نظرم مشکل جاى دیگرى است. سینماگرهاى ما مثل کودکى هستند که مى خواهند بابت هر کار درست و نادرستشان تشویق بشوند. انگار یک طلبى در وجودشان هست که عالم و آدم به آنها بدهکارند. سینماگران تلاششان حقیقتا نشان دادن دغدغه و نگرانى هاشان نیست بلکه بیشتر گرفتار حالتى شده اند که چیزى بسازند براى تشویق شدن.
مشکل دیگر سینماگران دورى از جامعه و واقعیت هاى آن است. بر خلاف آن چیزى که نشان مى دهند جمعیتى بسته هستند. خودشان خودشان را مى بینند. حرف هاشان جنس هم است. منششان. زندگى شان تا حد زیادى مثل هم است. در این جمع بسته آیا جایى براى روان شدن اندیشه اى غیر از اندیشه ى خودشان وجود دارد؟ مثل یک جزیره اى است که از مردم و جامعه دور افتاده است. ارزش هاى آن ها با ارزش هاى باقى مردم فرق مى کند. خود را روشنفکر مى دانند و هر کسى که اندیشه اى غیر از آنان داشته باشد به سوادى و نادانى از هنر و سینما معروف مى شود.
مشکل دیگر ماجرایى به نام روشنفکرى است. این روشنفکرى گاهى انگار بد به کار برده مى شود. بیچاره روشنایى که گاهى به تاریکى هاى محض اطلاق مى شود. چه مى شود که در پس روشن فکرى فقط بدى ها و رنج ها دیده مى شود. چرا در سینماى ما پاى خانواده و زندگى, روابط عاشقانه و دوستى ها و دوست داشتن ها اینقدر مى لنگد؟ چرا عاشقانه هاى ما ماندگار نیستند؟ منظورم هوس بازى هایى از جنس تایتانیک نیست. عاشقانه هاى زیباى ایرانى چرا جایى در سینماى ما ندارد؟ یعنى گوشه اى از ذهن هیچ کدام از کارگردان ها و فیلم نامه نویس هاى ما چیزى به نام محبت و عشق و دوست داشتن نیست؟ وقتى گرماى حضور این چنین ساخته هایى باشد سرماى وجود تلخى ها و سیاهى ها و نشان دادنش قابل قبول تر مى شود. آن گرما مثل یک راه حل و چاره است که براى فرار از سرما مى توان به آن پناه برد. باید تعادل باشد تا تعامل بر قرار شود.

۲) جدایى نادر از سیمین را که مى دیدم کیف مى کردم از دیدن احترام و عزتى که پسر براى پدرش قایل است. این قسمتش را نگفته بودم نه؟! happy.gif
باز هم هست. کیف مى کردم وقتى مى دیدم یک پدر جدى و دوست داشتنى چه طور گرفتن حق به دخترش را یاد مى دهد. حواسش به دخترش هست و به درسش. کیف مى کردم وقتى مى دیدم یک زن با ایمان براى پرستارى از یک مرد از کار افتاده دنبال حکم شرعى درست بودن یا نبودنش است. کیف مى کردم وقتى مى دیدم همان زن با ایمان براى به دست آوردن دیه ى ناحق فرزندش که مى توانست شوهرش و زندگى اش را از وضع نابسامان نجات دهد حاضر به قسم دروغ نشد.
ما هم کیف کردیم هم ناراحت شدیم.

۳) این کشتى ایتالیایى مرا یاد تایتانیک انداخت. چندین سال پیش که تایتانیک را دیدم با شکوه ترین صحنه ى آن لحظه ى غرق شدن کشتى بود. یادم نیست چند بار این صحنه را دیدم ولى عجیب برایم جذاب بود. شاید به خاطر اینکه تصویر عینى حالات انسانى بود که قبلا خوانده بود. همان که مى گوید انسان تا وقتى در دریا دارد سیر مى کند و به عیش و نوش مشغول است از خدا غافل است اما همین که دریا طوفانى مى شود و کشتى در حال غرق شدن همه دست به آسمان بلند مى کنند و خدا را فریاد مى زنند که توبه کردیم از گناهان, ما را ببخش و نجات بده و به ساحل امن برسان قول مى دهیم آدم خوبه بشویم. اما همین که پایشان به ساحل رسید فراموش مى کنند و پى زندگیشان مىروند. و انسان چقدر نادان و فراموش کار است…

برچسب: ،،،،،،،،،،،
ارسال شده در سینما و تلویزیون،فیلم | نظرات (۰)

فیلمتجارت

آذر ۷ام, ۱۳۹۰

نمى دانم چرا یاد فیلم تجارت افتادم. براى من یک جورایى خاص بود. شاید به خاطر اینکه در دوران کودکى دیدم. معمولا کنجکاوى و نگاه خاص آن روز ها خیلى چیزها را براى آدم خاص مى کند.
با تمام احترامى که براى سینماگران و سینما دوستان قایلم باید بگویم هیچ فیلم دیگرى از مسعود کیمیایى تا این اندازه خاص نیست. دلیل این همه تعریف و تمجید از ساخته هاى مسعود کیمیایى را هم درک نمى کنم چون چندان جالب نیستند.
این هم یک نظر است. بعضى ها دوست دارند بعضى ها هم ندارند. در کل نظرم در مورد سینما این است که به جاى پرداختن به اصل مطلب زیبایى و هنرى بودن تا حد زیادى جناح بازى ها نقش دارد در تمجید از یک اثر. این مختص ایران نیست بلکه جهانى است.
نمونه اش جدایى نادر از سیمین که هر چقدر هم بخواهیم با تبصره و به زور بپذیریم که یک اثر فوق العاده ى سینماى ایران است باز هم زیادى مى آید. موضوع فیلم جدید و تازه نیست که بخواهد در خور توجه باشد. یک برش ساده از زندگى یک زوج را نشان مى دهد. البته همین برش ساده خوراک خاص خیلى ها را با توجه به چاشنى هایى که در این فیلم وجود دارد فراهم کرده است.
در هر صورت به عقیده ى من بیننده این فیلم در حد آن همه هیاهو و سر و صدایى که برایش شد نبود. هم تعرف ها و هم انتقاد ها. اما تجارت خوبى براى فرهادى شد.
بگذریم. گرچه حرفهاى من در مورد سینما بیشتر از این حرف هاست. با توجه به اتفاقاتى که در این مدت افتاد به عنوان یک عضو از جامعه که دوستدار سینماست مى توانم یک جمله در توصیف سینماگران بگویم:” قدر نشناس هایى که یادشان رفت چه کسى بودند.”
.
.
.
.
.
.
.
دلم مى خواهد فیلم تجارت را دوباره ببینم.

برچسب: ،،،
ارسال شده در سینما و تلویزیون،فیلم | نظرات (۰)