برچسب پست‌ها ’بهانه‘

بهانه های کوچک

فروردین ۲۲ام, ۱۳۹۳

گاهی دلم می­ خواهد بنشینم روی یک تاب و تاب بخورم. آنقدر تاب بخورم که دلهره­ ای که همیشه موقع تاب خوردن­های شدید بهم دست می­ دهد بریزد پایین. سبک شوم. گاهی دلم می خواهد فکر نکنم که بزرگ شده ­ام. دلم نمی­ خواهد درگیر سن و باید و نبایدها باشم. مخصوصا برای من که یک دخترم! دختر بودن گاهی درد بزرگی است. انقدر بزرگ که هیچ کس نمی­ تواند بفهمد. حتی خیلی وقت­ ها، هم جنس­ های خودم هم نمی ­توانند بفهمند. درد بزرگی است!

دلم می خواهد در این تاب تاب عباسی های روزگار کمی برای خودم باشم. بی آنکه فکر کنم دارم به عددی از سنم نزدیک می­ شوم. بی­ آنکه مجبور باشم چرتکه بیندازم برای محاسبه­ ی دقیقه و ثانیه ­ها!

این لحظه از آن لحظه­ هایی است که دلم می­خواهد بی­ دغدغه بنشینم روی یک دوچرخه و بزنم به کیف دوچرخه­ سواری. مثل سالهای قدیم. چه لذتی داشت! در این لحظه به من بگویند بین بی ام و و دوچرخه کدام را انتخاب می­ کنی می­ گویم دوچرخه! دیوانگی را در این لحظه­ ها می­ شود ثبت کرد.

گاهی دلم می­ خواهد بی­ خیال همه­ ی نگاه­ های ناحق بروم پارک و سرسره بازی کنم. دلم می­ خواهد برای دوستان پیغام بگذارم فردا، فلان ساعت، گل کوچیک توی فلان منطقه! یا دلم می­ خواهد اگر چیزی مرا به شدت خنداند و بلند خندیدم یا آنقدر خنده­ ام گرفت که نتوانم جلویش را بگیرم، بخندم. آنقدر بخندم که مثل قدیم ­ها شکم درد بگیرم و اشک از چشمانم سرازیر شود بی آنکه به فکر نگاه ­ها و سرزنش ­ها باشم.

کاش این بهانه­ های ساده­ ی زندگی کردن را از ما نمی­ گرفتند به بهانه­ ی بزرگ شدنمان. کاش می­ شد تصمیم گرفت و با یک توپ پلاستیکی ساده هر کجایی که می­ شد بازی کرد. بازی می­ کردم تا کمی فراموش کنم بازی­ های سهمگین روزگار را. تا حالا این حرف­­ها را از من نشنیده بودی. نه؟! نه فیمینیست نیستم یا از این تفکرات مرد ستیزی و زن مظلوم پنداری­ های عجیب ندارم. اما گاهی باید باور کرد دختر بودن درد بزرگی است.

برچسب: ،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت | نظرات (۱)