برچسب پست‌ها ’باران‘

چه به سرمان مى آید؟

آبان ۱۰ام, ۱۳۹۰

نمى دانم چه به سرمان مى آید تا مهندس و دکتر مى شویم, تا ارشد و دکترى مى گیریم مغرور مى شویم. بدتر اینکه سر از دانشگاه هاى پایتخت در بیاوریم.
چه به سرمان مى آید که فکر مى کنیم عقل کل شده ایم. بقیه را آدمهاى ناقص و نفهم مى بینیم. خودمان را صاحب عقلانیت و تفکر معرفى مى کنیم.
بدتر اینکه اصل و نسب همین چند سال پیش خود را فراموش مى کنیم و خودمان را پایتختى معرفى مى کنیم. هواى پایتخت ما را مى گیرد و در سایه ى برج میلادش فکر مى کنیم مغزمان با یک لامپ نامحسوس روشن شده است! خدا را جور دیگر مى بینیم, دین را جور دیگر, حق زندگى, آزادى بیان, درک, فهم, هنر, سینما, تلویزیون, رسم زندگى, انتخاب, حق انتخاب و هر مفهوم دیگرى که وجود دارد تعریفش یک جور دیگرى مى شود.

چه به سرمان مى آید؟

0

برچسب: ،،،،،،،،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)

آسمان

شهریور ۵ام, ۱۳۹۰

از آسمان که می آیی پایین دیگر آسمانی نیستی. می شوی معمولی.

تو فداکاری که پاکی و خوبی ات را می دهی تا قدری این خاک و این چند متر بالای خاک هم رنگ و بوی آسمان بگیرد. رنگ و بوی رحمت…

با تو هستم. با تو که کوچکی و ظریف. دوست داشتنی هستی و مهربان.

با تو هستم باران. صدای مرا می شنوی؟ همین چند لحظه پیش لمست کردم. تو هم مرا حس کردی؟ شاید دست من تنت و روحت را آزرد اما من سبک شدم! ممنون از فداکاری ات. ممنون که قدری آسمانی ام کردی.

0

برچسب: ،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)