برچسب پست‌ها ’آرامش‘

آرامم

خرداد ۲۰ام, ۱۳۹۲

می خواهم چشمانم را ببندم و آرامش را حس کنم. آرامم امشب. از آن آرامش هایی که گاه گاهی سراغم می آید.
می خواهم آرام و سبکبال شوم زیر نور ماه. رها شوم از همه چیز. از دنیا و از آدم هایش. نمی خواهم فکر کنم چه هستم و از کجا آمده ام. می خواهم در لحظه ای که هستم روی این ساحل دریا، زیر نور ماه کمی برای خودم باشم. تو که کنارم نیستی پس بگذار من برای خودم باشم.

0

برچسب: ،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۲)

آرامش

آذر ۲۲ام, ۱۳۹۰

گاهی آرامش رنگ بغض است.
گاهی رنگ گریه، گاهی رنگ دل تنگی است.
گاهی آرامش رنگ نوشتن است.
گاهی رنگ یک موسیقی است یا یک فیلم. یا شاید هم یک متن، یک شعر.
گاهی…
گاهی آرامش هیچ رنگی است! یا شاید هم همه رنگ! گاهی می مانی برای آرام شدن چه کنی و چقدر بد است این حس تعلیق.
بغض می کنی اما کافی نیست.
گریه می کنی یک چیزی کم است.
می نویسی، موسیقی گوش می دهی، فیلم می بینی اما نه! دل تنگی خانه می کند درون دلت و باز هم گلوله های کوچک اشک است که هم نمک زخمت هست، هم آب روی آتش و هم…
رنگ آرامش را باید کشف کنم!

0

برچسب: ،،،،،،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)

چه به سرمان مى آید؟

آبان ۱۰ام, ۱۳۹۰

نمى دانم چه به سرمان مى آید تا مهندس و دکتر مى شویم, تا ارشد و دکترى مى گیریم مغرور مى شویم. بدتر اینکه سر از دانشگاه هاى پایتخت در بیاوریم.
چه به سرمان مى آید که فکر مى کنیم عقل کل شده ایم. بقیه را آدمهاى ناقص و نفهم مى بینیم. خودمان را صاحب عقلانیت و تفکر معرفى مى کنیم.
بدتر اینکه اصل و نسب همین چند سال پیش خود را فراموش مى کنیم و خودمان را پایتختى معرفى مى کنیم. هواى پایتخت ما را مى گیرد و در سایه ى برج میلادش فکر مى کنیم مغزمان با یک لامپ نامحسوس روشن شده است! خدا را جور دیگر مى بینیم, دین را جور دیگر, حق زندگى, آزادى بیان, درک, فهم, هنر, سینما, تلویزیون, رسم زندگى, انتخاب, حق انتخاب و هر مفهوم دیگرى که وجود دارد تعریفش یک جور دیگرى مى شود.

چه به سرمان مى آید؟

0

برچسب: ،،،،،،،،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)