بیا نزدیک تر…

خرداد ۴ام, ۱۳۹۲

بیا نزدیک تر می خواهم با تو حرف بزنم. از آن حرف هایی که دو دوست، دو یار، دو همکار یا دو عشق با هم می گویند.

بیا نزدیک تر. می خواهم در گوشت زمزمه کنم قصه ی آن رودی که عاشق شد و به دریا پیوست. قصه دشتی که عاشق شد و خانه ی شقایق ها شد. بیدی که دل بست و پریشانی شد سهمش. می بینی؟ قصه ی عشق همیشه جلوتر از هر حرف و سخنی است.

بیا نزدیک تر. می خواهم راحت با تو حرف بزنم. تو بی گمان حرفهای مرا می فهمی. چون جدایی از عدد و رقم و مدل ماشین. می خواهم به جای خانه های آن چنانی بالای شهر از آلاچیق کاه برنجی آرام گرفته در زیر نم باران بگویم. همان که آدم ها را عاشق می کند. سر به زیرشان می کند و گاهی هم شاید بازیگوش! تو از این دوگانگی آلاچیق های ساده به وجد نمی آیی؟ یا از پاشیدن دان های ریز شده ی ذرت و گندم برای مرغها و جوجه ها سرشار از زندگی نمی شوی؟ گویی تمرین پاشیدن نور است بر سر شهر!

بیا نزدیک تر. برایت نور آورده ام امشب تا به یاد نور پاشی های کودکی مان، کمی زندگی کنیم. بیا نزدیک تر. این یک مشت سهم توست.

 

برچسب: ،،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)

گذاشتن یک پاسخ