بایگانی برای ’ دل نوشت‘ موضوع

چند حبه …

بهمن ۲۲ام, ۱۳۹۴

حبه‎ی شیرین:

  1. سربازان بابت کاری که می‎کنند و وقتی که می‏‎گذارند حقوق دریافت می‎کنند. به عبارتی وقت و انرژی آنها ارزشمند است. از طرفی این دوره‎‎ی سربازی برای پسران برخلاف منفی‎نگری‎ها حتی یک امتیاز به ویژه برای تحصیل کرده‎ها به حساب می‎آید. چون بعد از دوره‎ی آموزشی، دوره‎ی سرباز کاری را در پیش می‎گیرند که مطمئنا یک امتیاز محسوب می‎شود.
  2. دانشجویان رشته‎های پزشکی بایت تحصیل، کمک هزینه دریافت می‎کنند. چه دکترای تخصصی و چه دانشجوی تحصیلات تکمیلی باشند. این یعنی وقت و انرژی این افراد دارای ارزش است و این کمک هزینه حق آنهاست.
  3. افرادی که در حوزه‎های علمیه مشغول تحصیل هستند کمک هزینه دریافت می‎کنند. وقت و انرژی آنها ارزشمند است.
  4. ورزشکارانی که چند ماه وقت می‎گذارند تا خود را برای مسابقات آماده کنند تشویقی دریافت می‎کنند. تشویقی‏‎هایی مانند خودرو و آپارتمان و سکه‎های طلا. وقت و انرژی آنها ارزشمند است.

 

حبه‎ی تلخ: دانشجویان دوره‎های کارشناسی ارشد و دکترا در باقی رشته‎ها به غیر از موارد اشاره شده هیچ کمک هزینه‎ای دریافت نمی‎کنند و جالب این جاست که حتی در فرآیند اقتصاد مقاومتی، پژوهانه‎ی اندک دانشجویان دکترا تبدیل به وام شده است. یعنی جیب خالی دانشجوی دکترایی که کار هم ندارد باید هزینه‎ی دولت را برگرداند!

 

حبه‎ی فوق تلخ: پیامک‎های گوناگون حمایت از فلان باشگاه ورزشی تلخی کام را حتی بیشتر هم می‎کند. آن هم فوتبالیست‎هایی که در چند صد میلیون و حتی میلیارد غلت می‎خورند و برای جبران کمبود حرص و طمع خودشان به مردم پناه می‎آورند. بدتر اینکه مردم عادی که خودشان اوضاع مطلوبی ندارند هم گلو و گریبان برای همان فوتبالیست‎ها پاره می‎کنند! بیشتر نمی‎خواهم ادامه بدهم که چقدر نشریه و روزنامه و مجله چاپ می‎شود و چقدر از آنتن خود رسانه‌ی ملی به فوتبال و ورزش اختصاص دارد و چه گلوها برای حق‎های خورده شده‎! پاره نمی‎شوند. نمی‎خواهم حتی به هنرپیشه‎ها بپردازم که با حقوق‎های قابل قبول باز هم دم از نداری و فقر و ظلم به قشر خودشان می‎زنند!

 

حبه نوشت: هدف از نوشتن این متن این نیست که بگویم چرا عده‎ای حقوق دریافت می‎کنند و عده‎ای نه. من خوشحالم و حتی می‎دانم میزان حقوق دریافتی آنطور که باید مطلوب نیست و می‎تواند بهتر و در خور شأن‎تر باشد. اما باید بپذیریم که وقت و انرژی تمام جوان‎ها ارزشمند است و همه‎ی آنها در هر رشته‌ای و هر فعالیتی باید مورد حمایت قرار بگیرند. جوان‎های دهه‎ی شصتی سنشان دارد بالا می‎رود بدون اینکه هیچ حقی از زندگی داشته باشند و هر وقت و هر زمان هم که یحث استخدام پیش می‎آید صحبت از تجربه‎ی کاری به میان می‎آید. در حالی که خود مسئولان بهتر می‎دانند شرایط کار و استخدام به چه صورتی پیش می‎رود. از طرفی دیگر، دانشجویان دوره‎های کارشناسی‎ارشد و دکترا به جز چند واحد درسی اندک باقی دوره را در حال کار و فعالیتند چه طور ممکن است نادیده گرفته شود و جزو سوابقشان به حساب نیاید؟!

 

فوق حبه: مسئولان استخدام در تمام زمینه‎ها دقت کنند. در لیستتان وقتی رشته‎ها را به طور کاملا واضح تفکیک جنسیتی می‎کنید و تنها به استخدام آقایان روی می‎آورید و دو یا سه رشته‎ی‎ خاص را خانمانه معرفی می‎کنید و برای خانم‎ها ظرفیت ایجاد می‎کنید در زمان جذب دانشجو در رشته‏‎‎های دانشگاهی چرا به همین میزان دقت نکردید و وقت نگذاشتید؟! چرا آن زمان تعریف رشته‎ی مردانه و زنانه نداشتید و اگر با تحصیل و حضور خانم‎ها در حوزه‎ی کاری مشکل دارید چرا سال‎ها پیش این مسایل را مطرح نکردید و که حالا بدون هیچ حس مسئولیتی تمام وقت و انرژی و توان دختران را نادیده می‎گیرید؟ در استخدام‎های رسمی دولتی هم که جز چند رشته‎ی خاص باقی رشته‌ها اصلا جزو استخدامی‎ها قرار نمی‎گیرند!

 

بعد حبه‎: این نوشته فقط یک درد و دل است از یک جوان دهه شصتی ایرانی. نه سیاه نمایی دارد. نه زیر سئوال بردن دولت و نظام و تنها حقیقتی است که باید بیان شود.

برچسب: ،،،،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دسته‌بندی نشده،دل نوشت،فرهنگی | نظرات (۰)

برای پستچی

آذر ۱۰ام, ۱۳۹۴

یک صبح جمعه بود به گمانم که بعد از مدت‏‏‎ها سری به صفحه‎ی فیس‎بوکم زده بودم و در بین مطالب گوناگون بُر می‎خوردم. با بی‎حوصلگی، خوانده و نخوانده از کنارشان می‎گذشتم که چشمم به داستانی افتاد: «چهارده ساله بودم که عاشق پستچی محله‎مان شدم …» مرا در خود کشید و بی‎آنکه متوجه باشم تمام آن را خواندم. لبخند زدم و گریستم. داستان عشق زیبایی بود و جذبه‎ی آن مرا به این فکر فرو برد که بی‎گمان نویسنده‎ی آن یک عشق حقیقی را تجربه کرده که توانسته است این قدر زیبا داستان کوتاه عاشقانه بنویسد. به نویسنده‎اش آفرین گفتم و به این فکر کردم که نویسنده‎ی آن کیست. بی اختیار پیام گذاشتم که این داستان از کیست. البته بی‎جواب ماند و یادم نیست چرا برخلاف غریزه‎ی کنجکاوم دنبال نام نویسنده نرفتم. چند روزی گذشت و من در گروهی به نام «پستچی» عضو شدم. باز همان داستان کوتاه غم‎انگیز اما دوست داشتنی. دوباره خواندم و دوباره به فکر فرو رفتم. بی‎آنکه بدانم این پایان داستان نیست و ادامه‎ی آن می‎آمد و من هیجان زده مطالعه می‎کردم. حالا دیگر نام نویسنده را می‎دانستم. «چیستا یثربی»، همان نویسنده‎ای که سال‎ها پیش در دوران دبیرستان مصاحبه‎ی او را در روزنامه‎ی جام جم خوانده بودم. نویسنده‌ای با چهره‎ای خاص و نامی خاص‎تر. «چیستا یثربی» دوباره برگشته بود به ذهن کنجکاو من و به این فکر می‎کردم که چرا نام خودش را برای شخصیت اصلی ماجرا انتخاب کرده است؟ قسمت‎های بیشتری از داستان را که می‎خواندم بیشتر کنجکاو می‎شدم و سرانجام از طریق اینستاگرام پی بردم که این داستان حقیقی زندگی اوست! اوج و فرودهای داستان، من و بسیاری از خواننده‎های آن را همراه خود برد تا آنکه در قسمت بیست و نهم به پایان رسید و حالا سکوتی است که به احترام عشق باید برقرار شود.
همراه این داستان حرف‎هایی پیش آمد. قضاوت‎هایی، کنجکاوی‎هایی و درخواست‎هایی. به عنوان یک خواننده من نیز گاهی ذهن کنجکاوم به دنبال پاسخ‎هایی بود. دلم میخواست حاج علی قصه هم کمی چیزی می‎نوشت از خودش. از احساسش و ریحانه نیز حتی اگر برایش سخت باشد. شاید این نوشتن و گفتن آنچه در دلش هست او را از کابوس‎ها و شب بیداری‎هایی که خودش می‎گوید برهاند. آدم‎ها وقتی چیزی را در دل دارند و حرفی را بی‎دلیل و به نام مصلحت بر زبان نمی‎آورند، آزارشان می‎دهد. من بر خلاف بسیاری از خواننده‎ها به ریحانه حق دادم و از حاج علی قصه دلگیر شدم. به حاج علی هم حق دادم و از ریحانه دلگیر شدم. به مادر حاج علی حق دادم. به حاجی رئیس حق دادم. به چیستا و به هر کسی که در ماجرا بود حق دادم و حق ندادم. حقیقت‎ها در دنیای واقعی چیز عجیبی است. هیچ کس نمی‎داند چه می‎شود و چرا می‎شود. فقط می‎شود.
من به فکر فرو رفتم و با خودم می‎گویم کاش هیچ وقت ماجراهای عشق اینقدر عجیب و گاهی زجر آور نبود. نمی‎دانم! شاید اگر آسان بود، شاید اگر بدون اوج و فرود بود نامش «عشق» نمی شد و در طول تاریخ و روزگار آدم‎ها این قدر رنگ به رنگ رخ نمایان نمی‎کرد و دهان به دهان و سینه به سینه نمی‎چرخید. در هر صورت دوست داشتم و دارم که ریحانه نیز از دیدگاه خودش حاج علی و چیستا را تعریف می‎کرد و خودش را می‎نوشت. کاش حاجی رئیس هم حالش خوب بود و می‎نوشت. کاش اکبر دوست علی هم می‎نوشت. کاش مادر حاج علی هم بود و می‎نوشت. آن وقت یک داستان واقعی را می‎شد از دیدگاه‎های گوناگون خواند و دوباره در حیرت تفاوت اندیشه‎ها، کردارها و گفتارها فرو رفت.
من بر خلاف بسیاری از خواننده‎ها دوست ندارم عکس حاج علی را ببینم. به نظرم این تجربه می‎تواند مثل تجربه‎ی دیدن گوینده‎های رادیو باشد. صدا بدون تصویر، تصوری در ذهن شنونده ایجاد می‎کند که گاهی با دیدن چهره‎ی گوینده و شناخت بیشتر او در هم می‎ریزد. گاهی نباید زیادی کنجکاوی کرد. حاج علی داستان، یک مرد بلند قد و چهار شانه است با موهای طلایی. حالا چه فرقی می‎کند که جزئیات صورتش چیست. به اندازه‎ی تک تک خواننده‎ها یک حاج علی عاشق و جالب وجود دارد. این به نظرم جذاب‎ترین قسمت ماجراست و آن چه مهم است داستان عشق است. داستان دوست داشتن و دوست داشته شدن.
کلام آخر اینکه من این داستان را دوست داشتم و دارم چون حقیقت است. چون ارزش خواندن داشت و دارد. مثل تمام تجربه‎های واقعی که نوشته شده‎اند. تمام فیلم‎های واقعی، تمام موسیقی‎های واقعی. حقیقت همیشه ارزش وقت گذاشتن دارد.

برچسب: ،،،،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت،فرهنگی | نظرات (۰)

بهانه های کوچک

فروردین ۲۲ام, ۱۳۹۳

گاهی دلم می­ خواهد بنشینم روی یک تاب و تاب بخورم. آنقدر تاب بخورم که دلهره­ ای که همیشه موقع تاب خوردن­های شدید بهم دست می­ دهد بریزد پایین. سبک شوم. گاهی دلم می خواهد فکر نکنم که بزرگ شده ­ام. دلم نمی­ خواهد درگیر سن و باید و نبایدها باشم. مخصوصا برای من که یک دخترم! دختر بودن گاهی درد بزرگی است. انقدر بزرگ که هیچ کس نمی­ تواند بفهمد. حتی خیلی وقت­ ها، هم جنس­ های خودم هم نمی ­توانند بفهمند. درد بزرگی است!

دلم می خواهد در این تاب تاب عباسی های روزگار کمی برای خودم باشم. بی آنکه فکر کنم دارم به عددی از سنم نزدیک می­ شوم. بی­ آنکه مجبور باشم چرتکه بیندازم برای محاسبه­ ی دقیقه و ثانیه ­ها!

این لحظه از آن لحظه­ هایی است که دلم می­خواهد بی­ دغدغه بنشینم روی یک دوچرخه و بزنم به کیف دوچرخه­ سواری. مثل سالهای قدیم. چه لذتی داشت! در این لحظه به من بگویند بین بی ام و و دوچرخه کدام را انتخاب می­ کنی می­ گویم دوچرخه! دیوانگی را در این لحظه­ ها می­ شود ثبت کرد.

گاهی دلم می­ خواهد بی­ خیال همه­ ی نگاه­ های ناحق بروم پارک و سرسره بازی کنم. دلم می­ خواهد برای دوستان پیغام بگذارم فردا، فلان ساعت، گل کوچیک توی فلان منطقه! یا دلم می­ خواهد اگر چیزی مرا به شدت خنداند و بلند خندیدم یا آنقدر خنده­ ام گرفت که نتوانم جلویش را بگیرم، بخندم. آنقدر بخندم که مثل قدیم ­ها شکم درد بگیرم و اشک از چشمانم سرازیر شود بی آنکه به فکر نگاه ­ها و سرزنش ­ها باشم.

کاش این بهانه­ های ساده­ ی زندگی کردن را از ما نمی­ گرفتند به بهانه­ ی بزرگ شدنمان. کاش می­ شد تصمیم گرفت و با یک توپ پلاستیکی ساده هر کجایی که می­ شد بازی کرد. بازی می­ کردم تا کمی فراموش کنم بازی­ های سهمگین روزگار را. تا حالا این حرف­­ها را از من نشنیده بودی. نه؟! نه فیمینیست نیستم یا از این تفکرات مرد ستیزی و زن مظلوم پنداری­ های عجیب ندارم. اما گاهی باید باور کرد دختر بودن درد بزرگی است.

برچسب: ،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت | نظرات (۱)