بایگانی برای ’ دل نوشت‘ موضوع

هشت سالگی

فروردین ۹ام, ۱۳۹۷

به آرشیو روان نویس که نگاه می کنم هفت ساله است. در سال نود و هفت و با انتشار این مطلب می روم به هشت سالگی روان نویس. البته نه به صورت منظم و همیشگی بلکه یک یا دو بار در سال بیشتر ننوشتم. بیشتر شبیه به دلخوشی ساده ای است، با آگاهی از این که ساکت و آرام یک گوشه برای خودش نشسته است و گذر کسی هم به آن نمی افتد. سال نود و هفت رسیده و من به نود و ششی فکر می کنم که می خواستم چیزهایی بنویسم و ننوشتم. می خواستم باور کنم شاید قرار است اتفاقی بیفتد اما باور نکردم. به نود و ششی فکر کردم که اتفاقات و ماجراهای زیادی داشت. هر کدام تلخ تر و عجیب تر از یکی دیگر. به روزها و شب هایی فکر می کنم که تبدیل به سالی دیگر از گذر عمر جوان های ایرانی شد. غلط ها غلط تر شدند. تلخ ها هم تلخ تر و چیزی درست نشد. شعارها و حرف ها همچنان باقیست و حالا که به ابتدای نود و هفت رسیدیم باز هم همان حکایت همیشگی است. نامگذاری سالی جدید. حرف ها، بنرها و همایش ها. نشنیدن ها و باور نکردن اینکه تغییر و پیشرفت این طور ناقص و مشکل دار رخ نمی دهد. نگاه نکردن به تجربه ی کشورهای دیگر و اینکه چه طور در مدت همین چهل سالی که ما هنوز نمی دانیم باید چه کنیم به چه جایگاهی از پیشرفت و امنیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی رسیدند، حکایت تلخ اصرار کورکورانه ی ماست به هر چیز که خودمان هستیم. اینکه ما برتریم. ما بهتریم. ما الگوییم. اینها درست نیست تا زمانی که باور نکنیم ما خیلی ناقصیم. خیلی اشکال داریم و باید درست شویم. به نود و هفت نگاه می کنم و می بینم فقط سه سال دیگر می شود هزار و چهارصد! یادم می آید روزی در عمر جوان های این سرزمین بود که با انگشت می شماردند چند سال تا هزار و چهارصد مانده و آن روز چند ساله اند اما حالا بیشتر شبیه شوخی است. مثل همه ی تاریخ ها، حرف ها و ادعاها هزار و چهارصد هم می آید و می رود. روان نویس من هشت ساله شد. هشت سالگی اش مبارک باشد. نود و هفت شما هم مبارک باشد. با هر سن و آرزو و هر حالی که دارید.

0

برچسب: ،،،،،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت،سیاسی،فرهنگی | نظرات (۰)

حقیقت امروز

اردیبهشت ۲۲ام, ۱۳۹۶

این روزها دارم نگاه می کنم. به آدم ها و رفتارهایشان و دارم مرزهای تعریفم از آدم ها را تغییر می دهم. به گمانم بعضی ها آن اندازه که نشان می دهند باهوش نیستند یا باهوش هستند اما وقتی پای خواسته و عقیده ی مورد علاقه شان در میان باشد چشم به روی همه چیز می بندند.
به کسانی نگاه می کنم که این روزها برای یک نامزد انتخابات تبلیغ می کنند. به دلیل هاشان نگاه می کنم و بیشتر دلم می گیرد. دغدغه ی آدم های به ظاهر بزرگ کوچک تر از چیزی است که دل آدم حتی به آن خوش بشود. دلیلش می تواند بی دغدغگی از نوع آدم های معمولی باشد. اینکه برجام داشتیم و هواپیما خریدیم و سایه ی جنگ از سرمان رفته!! آرامش داریم و دیگر ما را به نام فلان شخص نمی شناسند اصلا دغدغه های ارزشمندی نیست و من بیشتر فکر می کنم به اینکه این جامعه ی به ظاهر تحصیل کرده جای امیدواری ندارد. گرچه بر اساس گزارش یونسکو سواد به مدرک تحصیلی ربطی ندارد. حقیقت هم همین است. ما واقعا جامعه ی باسوادی نداریم. جامعه ی فهمیده ای نداریم که از بودن در آن لذت ببریم.
این که برجام باعث شد هواپیما بخریم کجای دل نگرانی های روزمره ی مردم عادی را پر می کند؟ نمی گویم بد است و یادم نرفته سقوط هواپیماهایی که دلمان را به درد آورد؛ اما چند درصد از مردم با هواپیما سفر می کنند؟ اصلا هواپیما را از نزدیک دیده اند؟ بودجه ی چند درصد از مردم ایران به سفرهای هوایی می خورد که بابت خرید هواپیما حس کنند کار مفید و ارزشمندی انجام شده است؟ یا اینکه بنشینیم فکر کنیم برجام شد و ما آرامش پیدا کردیم. من نمی دانم معنی آرامش از دیدگاه این افراد چیست؟ و این که چه طور راحت می توانند فراموش کنند که تا قبل از برجام چه تبلیغ هایی که نمی کردند و امیدواری هایی که نمی دادند برای برداشته شدن تحریم ها و خوب شدن اوضاع اقتصادی اما نتیجه اش این شد که اصلا قرار نبود چیزی خوب شود همین که یک برجامی شد و ما فکر می کنیم که چقدر خوب است و آرامش داریم کافیست! گام های بعدی هم در ادامه برداشته می شود!
دارم فکر می کنم به اینکه واقعا جامعه ی ما از دروغ بدش نمی آید، از اختلاس ها و فسادهای مالی ناراحت نیست و اینکه بنشیند شب و روز حساب های مالی و ریال به ریال فلان دولت را بکند بیشتر شویی است که رنگ شعارهای قشنگشان بیشتر شود. وگرنه این آدمها نه چشمشان بسته است و نه گوششان. آنها فقط هر وقت که بخواهند نمی شنوند، نمی بینند، نمی خوانند، نمی فهمند! حقیقت این است که کسی باشد حرف بزند. دروغ های قشنگ بگوید و چون کسی است که مورد قبول جمعی از افراد است مهم نیست چیست و چگونه است. فقط همین که خوب حفظ ظاهر کند. خوب دروغ بگوید و خوب و شیک به اصطلاح، آدم ها را بپیچاند و بزند زیر تمام حرفهایش برایشان خوب است. ما به حد تهوع آوری دچار دروغ و ریا و شعارزدگی هستیم و کسی که خوب بتواند این ویژگی ها را مدیریت کند قطعا در جامعه ی ایران امروز برنده است!
مهم نیست چه کسی انتخاب می شود. مهم اینست که کمی تغییر مثبت ببینیم. اوضاع خوب نیست. سیاهنمایی نیست. اوضاع واقعا خوب نیست. کمی فقط وجدان می خواهد دیدنش. کمی انصاف می خواهد. کمی شعور جمعی می خواهد. این که شما بنشینید و احساس آرامش کنید که برجام داریم برای مردم عادی دغدغه ی بزرگی نیست، برای جوان های پا به سن گذاشته ی دهه ی شصت کار نمی شود، عزت و غرور از دست رفته و جوانی نچشیده اش نمی شود. حالا شما بنشینید و راحت پزهای روشنفکری و بی دغدغگی تان را با کلمات به رخ بکشید. از سرزنش گداپروری حرف بزنید و راحت آتش بزنید به فکر و روح آدم های معمولی. آدم های خیلی معمولی که نمی توانند و ندارند مثل بعضی دختر و پسرهای بیکار و مظلوم به شغل شریف واردات رو بیاورند…

0

برچسب: ،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت،سیاسی،فرهنگی | نظرات (۱)

دخترک من

اسفند ۲۰ام, ۱۳۹۴

این روزها خودم را گذاشته ام رو به روی خودم و تماشایش می کنم. موهایش را شانه می زنم و نوازشش می کنم. این روزها نشسته ام پای درد دل خودم. پای تمام حرف هایش. صبورانه گوش می کنم. با او می خندم. گریه می کنم. دخترکم خیلی بزرگ شده. خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می کردم. موهایش را می بافم و آرام بغلش می کنم. دخترکم چقدر زود بزرگ شد که حتی در آغوش خودم هم درست و حسابی جا نمی شود! چقدر دلم برایش تنگ شده بود. چقدر او را ندیده بودم. این روزها با دخترکم هم قدم شده ام. درست در همین روزهای پایان سال که باز هم سکوت و اندوه با خودش دارد. هم قدم با او دنیا را تماشا می کنم و روزها را می شمارم. هم نفس و هم قدم هم راه می رویم و گاهی پا به پای هم بچگی می کنیم و لذت می بریم. شاید خاصیت روزهای پایان اسفند باشد. آخرهای اسفند دخترک من بیشتر در لاک خودش فرو می رود…

0

برچسب: ،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)