بایگانی برای ۱۳۹۴

دخترک من

اسفند ۲۰ام, ۱۳۹۴

این روزها خودم را گذاشته ام رو به روی خودم و تماشایش می کنم. موهایش را شانه می زنم و نوازشش می کنم. این روزها نشسته ام پای درد دل خودم. پای تمام حرف هایش. صبورانه گوش می کنم. با او می خندم. گریه می کنم. دخترکم خیلی بزرگ شده. خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می کردم. موهایش را می بافم و آرام بغلش می کنم. دخترکم چقدر زود بزرگ شد که حتی در آغوش خودم هم درست و حسابی جا نمی شود! چقدر دلم برایش تنگ شده بود. چقدر او را ندیده بودم. این روزها با دخترکم هم قدم شده ام. درست در همین روزهای پایان سال که باز هم سکوت و اندوه با خودش دارد. هم قدم با او دنیا را تماشا می کنم و روزها را می شمارم. هم نفس و هم قدم هم راه می رویم و گاهی پا به پای هم بچگی می کنیم و لذت می بریم. شاید خاصیت روزهای پایان اسفند باشد. آخرهای اسفند دخترک من بیشتر در لاک خودش فرو می رود…

0

برچسب: ،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)

چند حبه …

بهمن ۲۲ام, ۱۳۹۴

حبه‎ی شیرین:

  1. سربازان بابت کاری که می‎کنند و وقتی که می‏‎گذارند حقوق دریافت می‎کنند. به عبارتی وقت و انرژی آنها ارزشمند است. از طرفی این دوره‎‎ی سربازی برای پسران برخلاف منفی‎نگری‎ها حتی یک امتیاز به ویژه برای تحصیل کرده‎ها به حساب می‎آید. چون بعد از دوره‎ی آموزشی، دوره‎ی سرباز کاری را در پیش می‎گیرند که مطمئنا یک امتیاز محسوب می‎شود.
  2. دانشجویان رشته‎های پزشکی بایت تحصیل، کمک هزینه دریافت می‎کنند. چه دکترای تخصصی و چه دانشجوی تحصیلات تکمیلی باشند. این یعنی وقت و انرژی این افراد دارای ارزش است و این کمک هزینه حق آنهاست.
  3. افرادی که در حوزه‎های علمیه مشغول تحصیل هستند کمک هزینه دریافت می‎کنند. وقت و انرژی آنها ارزشمند است.
  4. ورزشکارانی که چند ماه وقت می‎گذارند تا خود را برای مسابقات آماده کنند تشویقی دریافت می‎کنند. تشویقی‏‎هایی مانند خودرو و آپارتمان و سکه‎های طلا. وقت و انرژی آنها ارزشمند است.

 

حبه‎ی تلخ: دانشجویان دوره‎های کارشناسی ارشد و دکترا در باقی رشته‎ها به غیر از موارد اشاره شده هیچ کمک هزینه‎ای دریافت نمی‎کنند و جالب این جاست که حتی در فرآیند اقتصاد مقاومتی، پژوهانه‎ی اندک دانشجویان دکترا تبدیل به وام شده است. یعنی جیب خالی دانشجوی دکترایی که کار هم ندارد باید هزینه‎ی دولت را برگرداند!

 

حبه‎ی فوق تلخ: پیامک‎های گوناگون حمایت از فلان باشگاه ورزشی تلخی کام را حتی بیشتر هم می‎کند. آن هم فوتبالیست‎هایی که در چند صد میلیون و حتی میلیارد غلت می‎خورند و برای جبران کمبود حرص و طمع خودشان به مردم پناه می‎آورند. بدتر اینکه مردم عادی که خودشان اوضاع مطلوبی ندارند هم گلو و گریبان برای همان فوتبالیست‎ها پاره می‎کنند! بیشتر نمی‎خواهم ادامه بدهم که چقدر نشریه و روزنامه و مجله چاپ می‎شود و چقدر از آنتن خود رسانه‌ی ملی به فوتبال و ورزش اختصاص دارد و چه گلوها برای حق‎های خورده شده‎! پاره نمی‎شوند. نمی‎خواهم حتی به هنرپیشه‎ها بپردازم که با حقوق‎های قابل قبول باز هم دم از نداری و فقر و ظلم به قشر خودشان می‎زنند!

 

حبه نوشت: هدف از نوشتن این متن این نیست که بگویم چرا عده‎ای حقوق دریافت می‎کنند و عده‎ای نه. من خوشحالم و حتی می‎دانم میزان حقوق دریافتی آنطور که باید مطلوب نیست و می‎تواند بهتر و در خور شأن‎تر باشد. اما باید بپذیریم که وقت و انرژی تمام جوان‎ها ارزشمند است و همه‎ی آنها در هر رشته‌ای و هر فعالیتی باید مورد حمایت قرار بگیرند. جوان‎های دهه‎ی شصتی سنشان دارد بالا می‎رود بدون اینکه هیچ حقی از زندگی داشته باشند و هر وقت و هر زمان هم که یحث استخدام پیش می‎آید صحبت از تجربه‎ی کاری به میان می‎آید. در حالی که خود مسئولان بهتر می‎دانند شرایط کار و استخدام به چه صورتی پیش می‎رود. از طرفی دیگر، دانشجویان دوره‎های کارشناسی‎ارشد و دکترا به جز چند واحد درسی اندک باقی دوره را در حال کار و فعالیتند چه طور ممکن است نادیده گرفته شود و جزو سوابقشان به حساب نیاید؟!

 

فوق حبه: مسئولان استخدام در تمام زمینه‎ها دقت کنند. در لیستتان وقتی رشته‎ها را به طور کاملا واضح تفکیک جنسیتی می‎کنید و تنها به استخدام آقایان روی می‎آورید و دو یا سه رشته‎ی‎ خاص را خانمانه معرفی می‎کنید و برای خانم‎ها ظرفیت ایجاد می‎کنید در زمان جذب دانشجو در رشته‏‎‎های دانشگاهی چرا به همین میزان دقت نکردید و وقت نگذاشتید؟! چرا آن زمان تعریف رشته‎ی مردانه و زنانه نداشتید و اگر با تحصیل و حضور خانم‎ها در حوزه‎ی کاری مشکل دارید چرا سال‎ها پیش این مسایل را مطرح نکردید و که حالا بدون هیچ حس مسئولیتی تمام وقت و انرژی و توان دختران را نادیده می‎گیرید؟ در استخدام‎های رسمی دولتی هم که جز چند رشته‎ی خاص باقی رشته‌ها اصلا جزو استخدامی‎ها قرار نمی‎گیرند!

 

بعد حبه‎: این نوشته فقط یک درد و دل است از یک جوان دهه شصتی ایرانی. نه سیاه نمایی دارد. نه زیر سئوال بردن دولت و نظام و تنها حقیقتی است که باید بیان شود.

0

برچسب: ،،،،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دسته‌بندی نشده،دل نوشت،فرهنگی | نظرات (۰)

برای پستچی

آذر ۱۰ام, ۱۳۹۴

یک صبح جمعه بود به گمانم که بعد از مدت‏‏‎ها سری به صفحه‎ی فیس‎بوکم زده بودم و در بین مطالب گوناگون بُر می‎خوردم. با بی‎حوصلگی، خوانده و نخوانده از کنارشان می‎گذشتم که چشمم به داستانی افتاد: «چهارده ساله بودم که عاشق پستچی محله‎مان شدم …» مرا در خود کشید و بی‎آنکه متوجه باشم تمام آن را خواندم. لبخند زدم و گریستم. داستان عشق زیبایی بود و جذبه‎ی آن مرا به این فکر فرو برد که بی‎گمان نویسنده‎ی آن یک عشق حقیقی را تجربه کرده که توانسته است این قدر زیبا داستان کوتاه عاشقانه بنویسد. به نویسنده‎اش آفرین گفتم و به این فکر کردم که نویسنده‎ی آن کیست. بی اختیار پیام گذاشتم که این داستان از کیست. البته بی‎جواب ماند و یادم نیست چرا برخلاف غریزه‎ی کنجکاوم دنبال نام نویسنده نرفتم. چند روزی گذشت و من در گروهی به نام «پستچی» عضو شدم. باز همان داستان کوتاه غم‎انگیز اما دوست داشتنی. دوباره خواندم و دوباره به فکر فرو رفتم. بی‎آنکه بدانم این پایان داستان نیست و ادامه‎ی آن می‎آمد و من هیجان زده مطالعه می‎کردم. حالا دیگر نام نویسنده را می‎دانستم. «چیستا یثربی»، همان نویسنده‎ای که سال‎ها پیش در دوران دبیرستان مصاحبه‎ی او را در روزنامه‎ی جام جم خوانده بودم. نویسنده‌ای با چهره‎ای خاص و نامی خاص‎تر. «چیستا یثربی» دوباره برگشته بود به ذهن کنجکاو من و به این فکر می‎کردم که چرا نام خودش را برای شخصیت اصلی ماجرا انتخاب کرده است؟ قسمت‎های بیشتری از داستان را که می‎خواندم بیشتر کنجکاو می‎شدم و سرانجام از طریق اینستاگرام پی بردم که این داستان حقیقی زندگی اوست! اوج و فرودهای داستان، من و بسیاری از خواننده‎های آن را همراه خود برد تا آنکه در قسمت بیست و نهم به پایان رسید و حالا سکوتی است که به احترام عشق باید برقرار شود.
همراه این داستان حرف‎هایی پیش آمد. قضاوت‎هایی، کنجکاوی‎هایی و درخواست‎هایی. به عنوان یک خواننده من نیز گاهی ذهن کنجکاوم به دنبال پاسخ‎هایی بود. دلم میخواست حاج علی قصه هم کمی چیزی می‎نوشت از خودش. از احساسش و ریحانه نیز حتی اگر برایش سخت باشد. شاید این نوشتن و گفتن آنچه در دلش هست او را از کابوس‎ها و شب بیداری‎هایی که خودش می‎گوید برهاند. آدم‎ها وقتی چیزی را در دل دارند و حرفی را بی‎دلیل و به نام مصلحت بر زبان نمی‎آورند، آزارشان می‎دهد. من بر خلاف بسیاری از خواننده‎ها به ریحانه حق دادم و از حاج علی قصه دلگیر شدم. به حاج علی هم حق دادم و از ریحانه دلگیر شدم. به مادر حاج علی حق دادم. به حاجی رئیس حق دادم. به چیستا و به هر کسی که در ماجرا بود حق دادم و حق ندادم. حقیقت‎ها در دنیای واقعی چیز عجیبی است. هیچ کس نمی‎داند چه می‎شود و چرا می‎شود. فقط می‎شود.
من به فکر فرو رفتم و با خودم می‎گویم کاش هیچ وقت ماجراهای عشق اینقدر عجیب و گاهی زجر آور نبود. نمی‎دانم! شاید اگر آسان بود، شاید اگر بدون اوج و فرود بود نامش «عشق» نمی شد و در طول تاریخ و روزگار آدم‎ها این قدر رنگ به رنگ رخ نمایان نمی‎کرد و دهان به دهان و سینه به سینه نمی‎چرخید. در هر صورت دوست داشتم و دارم که ریحانه نیز از دیدگاه خودش حاج علی و چیستا را تعریف می‎کرد و خودش را می‎نوشت. کاش حاجی رئیس هم حالش خوب بود و می‎نوشت. کاش اکبر دوست علی هم می‎نوشت. کاش مادر حاج علی هم بود و می‎نوشت. آن وقت یک داستان واقعی را می‎شد از دیدگاه‎های گوناگون خواند و دوباره در حیرت تفاوت اندیشه‎ها، کردارها و گفتارها فرو رفت.
من بر خلاف بسیاری از خواننده‎ها دوست ندارم عکس حاج علی را ببینم. به نظرم این تجربه می‎تواند مثل تجربه‎ی دیدن گوینده‎های رادیو باشد. صدا بدون تصویر، تصوری در ذهن شنونده ایجاد می‎کند که گاهی با دیدن چهره‎ی گوینده و شناخت بیشتر او در هم می‎ریزد. گاهی نباید زیادی کنجکاوی کرد. حاج علی داستان، یک مرد بلند قد و چهار شانه است با موهای طلایی. حالا چه فرقی می‎کند که جزئیات صورتش چیست. به اندازه‎ی تک تک خواننده‎ها یک حاج علی عاشق و جالب وجود دارد. این به نظرم جذاب‎ترین قسمت ماجراست و آن چه مهم است داستان عشق است. داستان دوست داشتن و دوست داشته شدن.
کلام آخر اینکه من این داستان را دوست داشتم و دارم چون حقیقت است. چون ارزش خواندن داشت و دارد. مثل تمام تجربه‎های واقعی که نوشته شده‎اند. تمام فیلم‎های واقعی، تمام موسیقی‎های واقعی. حقیقت همیشه ارزش وقت گذاشتن دارد.

0

برچسب: ،،،،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت،فرهنگی | نظرات (۰)