بایگانی برای ۱۳۹۳

ما ایرانی ها …

بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۳

۱) ما ایرانی ها آدم‏‏ های عجیبی شده ایم. وقتی نگاه می کنم به مجموعه ی رفتارها و عملکردها جا می خورم. گاهی حتی می خندم مثل وقتی که آدم یک جوک بی مزه می شنود و از بی مزگی زیاد می خندد. این خنده هم از یک ناباوری است. یک مجهول بزرگ که قابل درک نیست.

۲) از یک و نیم سال پیش تا امروز دیگر من نه خبرهایی خواندم و نه می خوانم. اما هر چه باشد در متن جامعه ام. مثل آدم های دیگر آمد و شد دارم. می بینم. حس می کنم. تجربه می کنم. چیزی که برای من در این یک سال و نیم عجیب بود و هست سکوت عجیبی است که مردم کرده اند. نه اینکه از هیاهو خوشم بیاید. از این تعجب می کنم که مردمی که چهار سال روی مخمان رژه ی مورچه ای می رفتند حالا چقدر متین و صبور شده اند! برای من عجیب است که تفاوت رفتار تا این اندازه آشکار چه طور ممکن است؟ می دانید؟ دلم از این می گیرد که صداقت و درستی که این مردم از آن حرف می زنند چقدر پوچ و دم دستی است! چقدر می توانند مثل یک بچه ی لج باز باشند که وقتی از چیزی خوششان نیامد، زمین و آسمان را به هم بدوزند؛ اما وقتی چیزی را فقط به خاطر اینکه خودشان دوست دارند داشته باشند حتی اگر هیچ تفاوتی در قبلی نباشد و یا حتی بدتر هم باشد سکوت می کنند!
درد وقتی است که آن عده ای که نباید درگیر شوند هم درگیر می شوند. آن عده هم با نا آگاهی دامن می زنند به لج بازی های این عده. خیلی گنگ شد نه؟! راستش خیلی وقت است هیچ اسمی نمی برم. همه چیز آنقدر واضح هست که کسی که بخواهد ببیند و بداند، می بیند و می داند. اگر نخواهد نمی شود کاری کرد. مثل همان خود به خواب زده که کاری نمی شود برایش کرد.

۳) خیلی لذت دارد ثمره ی کار و تلاش یکی دیگر را افتتاح کردن. نه؟! بعد هم اعتراض کنیم چرا اطلاع رسانی ها اینقدر کم است از انبوه کارهای ما!

پ.ن: این در ادامه ی نوشته ی قبلی است. به گمانم ادامه داشته باشد هنوز!

۰۲/۱۸/۲۰۱۵

برچسب:
ارسال شده در اجتماعی،فرهنگی | نظرات (۱)

نمی شود که نمی شود!

آبان ۱۳ام, ۱۳۹۳

آنهایی که دیوار خانه شان را نقش و نگار هخامنشی می زنند. یا آنهایی که به مدل موی عجیب و لباس پوشیدن های عجیب ترشان یک گردنبند و یا دستبند فروهر هم اضافه می کنند؛ باید بدانند فرهنگ و تمدن هفت هزار ساله و منشور حقوق بشر و انبوه سخنان منتسب به کوروش با این کارها زنده نمی شود. نمی شود تاریخ را تنها با حرف تکرار کرد. حقیقت جامعه ی ما این است که دچار شعارزدگی های عجیبی شده و حتی کار به جایی رسیده که باورشان شده چقدر در فرهنگ و تمدن غرقند! حقیقت تلخ جامعه این است که هر کسی فکر می کند فرهنگ یعنی خودش، افکارش و اعتقاداتش حتی اگر پنجره ی آپارتمان و ماشینش را باز کند و هر چه دستش هست پرت کند بیرون! یا اینکه با موتور بزند به پیاده رو و در جواب اعتراض ها بگوید اینجا ایرانه ها! یا اگر لازم باشد کوچکترین اصول راهنمایی و رانندگی را رعایت نکند و بعد از نظم شگفت انگیز خیابان های پاریس و لندن بگوید و حسرت خیابان های آلمان و آمریکا و ژاپن و کره را هم بخورد.
حقیقت جامعه این است که برای باور کردن درجه و مقام علمی و حتی کاری کسی باید خانه و ظاهر شیک و آنچنانی و یک باد غبغب ببینند و گرنه در نبود این ها نیشخندی می زنند و ته دلشان شخص را هالو فرض می کنند! حقیقت این است که وقت تنگ اتفاقات سیاسی که می رسد همه ی مردم ایران خواستنی و دوست داشتنی اند و همه ی جای ایران سرایشان است اما در حقیقت قشم یک جوری است، زابل که افغانستان است، کرمان معتاد است، بندرعباس قاچاقچی است و ترک و لر که فلان است، اصفهانی خسیس است و شیرازی تنبل! حتی در یک استان شهر به شهر و روستا به روستا هم حقیقت تلخ تر است. لابد فردوسی و کوروش هم از این همه ارادت ایرانی ها به هم باید بسیار خوشحال باشند و آسوده بخوابند!

پ.ن: ادامه دارد …

برچسب: ،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی | نظرات (۱)

چیزهایی که سر جایش نیست

مهر ۲۹ام, ۱۳۹۳

۱) اگر دلت خواست همین امروز می توانی بروی یک دست لباس نظامی یا انتظامی بخری. برچسب روی ماشین پلیس هم می خری و می چسبانی روی سمندی که زیر پای همه هست! راحت می توانی سرگرمی درست کنی برای خودت و به هر حال این مردم عادی هستند که همیشه باید هوشیار باشند!

۲) همین امروز می توانی بروی مغازه و هر چقدر اسید که میلت کشید بخری! مانعی ندارد. مردم باید هوشیار باشند!

۳) همین امروز شما به عنوان یک دانشجو باید کارهای آزمایشگاهی انجام دهید. اما شرمنده مواد نداریم. تحریم هستیم. مواد گرون هستند. دستگاه نداریم. خلاصه پوست شما باید کنده شود و حسابی وقتتان باید بگذرد تا شاید بشود کاری کرد.

نکته ی آخر: چرا باید اسید به مقدار فراوان به یک فرد عادی (البته اگر عادی باشد) فروخته شود؟! مواد خطرناک فقط و فقط باید در فروشگاه های ویژه که آن فروشنده مجوز رسمی دارد و تنها به افراد دارای مجوز رسمی از دانشگاه ها، آزمایشگاه ها و یا مشاغل ویژه که با این مواد سر وکار دارند فروخته شود. اینقدر سخته؟!

ارسال شده در اجتماعی | نظرات (۰)