بایگانی برای ۱۳۹۱

به خودم و خودت مربوطه

آبان ۲۷ام, ۱۳۹۱

من قرار نیست در این پست چیزی بنویسم. فقط شما را به تماشای یک آرم دعوت می کنم. احساس شما و تحلیلتان از این نماد یا آرم به خودتان مربوط است! من قرار نیست چیزی بگویم و به خودم مربوط است چرا این پست را می گذارم!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (۸)

حرف نزن!

آبان ۱۳ام, ۱۳۹۱

این روزها حرف نزدن بهتر از حرف زدن است.
دو کلام اعتراض کنی و چیزی بگویی باب میل اون وری ها، ذوق می کنند یک مخالف دیگر یافتیم! مثل آهن ربا می چسبند و وقت و بی وقت با حرفهای صد من یک غاز می خواهند از اوضاع به هم ریخته ی مملکت بگویند و از سیاهی بی حد و حصر ایران. از رواج دروغ و دروغگویی و سینه چاک کنند برای فرهنگ و ادب و اخلاق و خلاصه خودشان را بت ادب و اخلاق معرفی کنند. گاهی اوقات واقعا احساس می کنم یک کیسه زباله در مواجهه با این از خود متشکرها باید همراهم باشد. اگر روزی برسد که از دست حرف های آنها خسته شوی و بگویی بسه. چه خبره تخته گاز داری می روی. کمی انصاف داشته باش. از فردایش می شوی هیولا! هیولای دروغ و نفاق و بی ادبی و بی اخلاقی و خلاصه هر چه لجنیات هست منتسب به توست از ازل تا ابد. درست نقطه ی مقابل همان هلوهای اخلاق و ادب! اتفاقا در مواجهه با چنین موقعیت هایی بیشتر نیاز به داشتن یک کیسه زباله احساس می کنم!
هیچ تعادلی در رفتار و منش آدمهای این روزگار نیست. همه گرفتار در افراط و تفریط اند. همه سرانجام از گوشه ای از بام دارند سقوط آزاد می کنند و خودشان خبر ندارند.
کاش …
کاش …
کاش …
نمی دانم این کاش هایی که دارد همین جور تلنبار می شود روی دلم کی به حقیقت می پیوندد. کی عقل و ادب و اخلاق واقعی و به تمام معنا حاکم می شود بر رفتارها و گفتارهایمان؟!

کی می رسد که همه جدای از خط کشی های ساخته ی دست خودمان همدیگر را دوست داشته باشیم و به هم احترام بگذاریم؟!

برچسب: ،،
ارسال شده در اجتماعی،سیاسی | نظرات (۲)

دیشب کودکی را دیدم

آبان ۴ام, ۱۳۹۱


کودک درونم دیشب دیگر درون نبود. آمده بود بیرون مرا کودک کرده بود. دیشب مداد رنگی هایم را تراشیدم. بوی خوب چوب مداد رنگی مرا سر خوش کرد. سرشار شدم از حس نگرانی شکستن نوک مداد رنگی! لبریز شدم از خستگی انگشتانی که با وسواس رنگ می کردند. تجربه ی شیرینی بود. تصمیم گرفتم بیشتر و بیشتر کودکی را تجربه کنم.

برچسب: ،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۱)