بایگانی برای ۱۳۹۰

کتاب

بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۰

قدم زدن در یک مغازه ی بزرگ کتاب فروشی همیشه لذت بخش است. lovestruck.gif مخصوصا دیروز که بعد از مدتها موفق شدم با خیالی البته نه چندان آسوده لا به لای کتاب ها و لوازم التحریر ها قدم بزنم. چیزهای خوبی هم پیدا کردم اما طبق معمول دست خالی برگشتم! brokenheart.gif مشکل من همین است. این جور جاها و نمایشگاه های کتاب در عین آرامش بخشی در حکم سم هم هست برای من. چون آنوقت باید یک گونی پول بیاورم و یک کامیون کتاب و وسیله مسیله ببرم! worried.gif که البته من همیشه بر این حس وحشتناک خرید در جدلی نابرابر پیروزم. شاید هم شکست باشد. نمی دانم.
اما “دا” را ندیدم. “جسد های شیشه ای” هم ندیدم. راستش را بخواهید هیچ اثر ایرانی آشنایی ندیدم. مخصوصا در بخش نمایش نامه. sigh.gif انتظار داشتم حداقل آثار معروف و بزرگ باشند.
راستش را بخواهید چند تا هدیه ی خوب دیدم. اما نخریدم. چون هر چه فکر کردم نتوانستم چهار تا دوست پیدا کنم که برایشان هدیه بخرم. اشتباه نکنید! shameonyou.gif مشکل نداشتن دوست نیست. اتفاقا ماشاالله آنقدر زیادند که مغز من هنگ می کند. خدا همه شان را برایم نگه دارد. angel.gif

0

برچسب: ،،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت | نظرات (۰)

فیلمیک فنجان اندیشه

دی ۲۷ام, ۱۳۹۰

۱) جایزه گوى طلایى از مجموعه جایزه هاى اسکار به جدایى نادر از سیمین رسید. تبریک مى گویم. او یک ایرانى است ما هم ایرانى. بخیل که نیستیم از موفقیت هم وطنمان خوشحال نشویم. مبارکش باشد.

گاهى اوقات هدف آدم ها در زندگى از ارزشمند بودن به موفق بودن تغییر مى کند. گاهى اوقات آدم ها در راه موفق شدن قدرت بینایى و عقلانیتشان را از دست مى دهند. گاهى اوقات یک جایزه, یک تشویق, یک سالن بزرگ پر از آدمهایى که تشویق مى کنند و نورى که نشان دهنده ى برنده روى سن است آنقدر اغوا کننده مى شود که بزرگترین فراموش کارى ها نقطه آغازش دقیقا همین جاست. منظورم در این نوشته فقط اصغر فرهادى نیست. نا حق است که همه چیز را به او نسبت بدهم. شاید او واقعا فکرش را هم نمى کرد این طور جایزه درو کند. شاید او واقعا یک کارگردان آرام و ساکتى باشد که در زمان نوشتن و کار کردنش عمیق مى شود. خوب در لاکش فرو مى رود تا به آنچه مى خواهد برسد. زمان لازم است براى فهمیدن اینکه فرهادى کیست و چگونه مى اندیشد.
جایى که در این نوشته هدف قرار مى گیرد محل تجمع جمعیت نه چندان بزرگى است در برابر جمعیت بزرگ یک ملت. منظورم سینماست و اهالى آن. اهالى سینما آنقدر شناخته شده هستند و بر آیند کارهایشان آنقدر هست که بتوان نوک پیکان نقد را به سمت آن گرفت.

سینما و اهالى آن این روز ها انگار دچار تشویق زدگى و تعریف زدگى شده اند. هر جایى و از هر کسى این تشویق بر بیاید ذوق مى کنند. نمى دانم شاید چون این جا و در این سرزمین به اندازه ى کافى تشویق نشده اند. اما نه! به نظرم مشکل جاى دیگرى است. سینماگرهاى ما مثل کودکى هستند که مى خواهند بابت هر کار درست و نادرستشان تشویق بشوند. انگار یک طلبى در وجودشان هست که عالم و آدم به آنها بدهکارند. سینماگران تلاششان حقیقتا نشان دادن دغدغه و نگرانى هاشان نیست بلکه بیشتر گرفتار حالتى شده اند که چیزى بسازند براى تشویق شدن.
مشکل دیگر سینماگران دورى از جامعه و واقعیت هاى آن است. بر خلاف آن چیزى که نشان مى دهند جمعیتى بسته هستند. خودشان خودشان را مى بینند. حرف هاشان جنس هم است. منششان. زندگى شان تا حد زیادى مثل هم است. در این جمع بسته آیا جایى براى روان شدن اندیشه اى غیر از اندیشه ى خودشان وجود دارد؟ مثل یک جزیره اى است که از مردم و جامعه دور افتاده است. ارزش هاى آن ها با ارزش هاى باقى مردم فرق مى کند. خود را روشنفکر مى دانند و هر کسى که اندیشه اى غیر از آنان داشته باشد به سوادى و نادانى از هنر و سینما معروف مى شود.
مشکل دیگر ماجرایى به نام روشنفکرى است. این روشنفکرى گاهى انگار بد به کار برده مى شود. بیچاره روشنایى که گاهى به تاریکى هاى محض اطلاق مى شود. چه مى شود که در پس روشن فکرى فقط بدى ها و رنج ها دیده مى شود. چرا در سینماى ما پاى خانواده و زندگى, روابط عاشقانه و دوستى ها و دوست داشتن ها اینقدر مى لنگد؟ چرا عاشقانه هاى ما ماندگار نیستند؟ منظورم هوس بازى هایى از جنس تایتانیک نیست. عاشقانه هاى زیباى ایرانى چرا جایى در سینماى ما ندارد؟ یعنى گوشه اى از ذهن هیچ کدام از کارگردان ها و فیلم نامه نویس هاى ما چیزى به نام محبت و عشق و دوست داشتن نیست؟ وقتى گرماى حضور این چنین ساخته هایى باشد سرماى وجود تلخى ها و سیاهى ها و نشان دادنش قابل قبول تر مى شود. آن گرما مثل یک راه حل و چاره است که براى فرار از سرما مى توان به آن پناه برد. باید تعادل باشد تا تعامل بر قرار شود.

۲) جدایى نادر از سیمین را که مى دیدم کیف مى کردم از دیدن احترام و عزتى که پسر براى پدرش قایل است. این قسمتش را نگفته بودم نه؟! happy.gif
باز هم هست. کیف مى کردم وقتى مى دیدم یک پدر جدى و دوست داشتنى چه طور گرفتن حق به دخترش را یاد مى دهد. حواسش به دخترش هست و به درسش. کیف مى کردم وقتى مى دیدم یک زن با ایمان براى پرستارى از یک مرد از کار افتاده دنبال حکم شرعى درست بودن یا نبودنش است. کیف مى کردم وقتى مى دیدم همان زن با ایمان براى به دست آوردن دیه ى ناحق فرزندش که مى توانست شوهرش و زندگى اش را از وضع نابسامان نجات دهد حاضر به قسم دروغ نشد.
ما هم کیف کردیم هم ناراحت شدیم.

۳) این کشتى ایتالیایى مرا یاد تایتانیک انداخت. چندین سال پیش که تایتانیک را دیدم با شکوه ترین صحنه ى آن لحظه ى غرق شدن کشتى بود. یادم نیست چند بار این صحنه را دیدم ولى عجیب برایم جذاب بود. شاید به خاطر اینکه تصویر عینى حالات انسانى بود که قبلا خوانده بود. همان که مى گوید انسان تا وقتى در دریا دارد سیر مى کند و به عیش و نوش مشغول است از خدا غافل است اما همین که دریا طوفانى مى شود و کشتى در حال غرق شدن همه دست به آسمان بلند مى کنند و خدا را فریاد مى زنند که توبه کردیم از گناهان, ما را ببخش و نجات بده و به ساحل امن برسان قول مى دهیم آدم خوبه بشویم. اما همین که پایشان به ساحل رسید فراموش مى کنند و پى زندگیشان مىروند. و انسان چقدر نادان و فراموش کار است…

0

برچسب: ،،،،،،،،،،،
ارسال شده در سینما و تلویزیون،فیلم | نظرات (۰)

آرامش

آذر ۲۲ام, ۱۳۹۰

گاهی آرامش رنگ بغض است.
گاهی رنگ گریه، گاهی رنگ دل تنگی است.
گاهی آرامش رنگ نوشتن است.
گاهی رنگ یک موسیقی است یا یک فیلم. یا شاید هم یک متن، یک شعر.
گاهی…
گاهی آرامش هیچ رنگی است! یا شاید هم همه رنگ! گاهی می مانی برای آرام شدن چه کنی و چقدر بد است این حس تعلیق.
بغض می کنی اما کافی نیست.
گریه می کنی یک چیزی کم است.
می نویسی، موسیقی گوش می دهی، فیلم می بینی اما نه! دل تنگی خانه می کند درون دلت و باز هم گلوله های کوچک اشک است که هم نمک زخمت هست، هم آب روی آتش و هم…
رنگ آرامش را باید کشف کنم!

0

برچسب: ،،،،،،،،
ارسال شده در دل نوشت | نظرات (۰)