جز یک نام

آبان ۲ام, ۱۳۹۰

وقتى حدیث بیامبر را با خودم تکرار مى کردم زیاد به باورم نبود که از اسلام جز یک نام باقى نمى ماند. با وجود درک کردن مفهومش باز هم زیاد نمى دانستم چه طور اتفاق مى افتد.
این روزها فکر مى کنم کمى بیشتر فهمیده ام معنى این حدیث چیست.

این روزها باور ندارم در یک سفرى به نام حج چیزى از اسلام و معنویت و خدا وجود داشته باشد. این سفر شده است مثل خیلى از سفرهاى دیگر. سفرى که باید رفت اما براى چه و هدفش چیست براى هیچ کس تعریف شده نیست. نمى دانم شاید این حس من یک جور سقوط معنوى باشد. یک سقوط معنایى.

اما من در ضمیرم دیگر نمى پذیرم که سعودى هاى بى اعتنا به حرمت مسجد در بحرین و کشتار کننده هاى مردم به اندازه اى ذره اى براى کعبه و حج حرمت قایل باشند. نمى توانم پارادوکس اسارت در بند ظاهر و احرام بستن و رهایى از ظواهر این دنیا را با هم جمع کنم. نمى توانم پارادوکس پول ریختن به جیب سعودى ها و فریاد برائت از مشرکین را با هم جمع کنم. نمى توانم باور کنم حج این روزها یک سفر معنوى است.

حج شده است مثل خیلى از سفرهاى دیگر. شده است یک عادتى که هدفش فراموش شد.

0

برچسب: ،،،،،،
ارسال شده در اجتماعی،دل نوشت،سیاسی | نظرات (۰)

گذاشتن یک پاسخ